-
روشنایی
چهارشنبه 6 شهریور 1398 13:20
داشتم با خودم فک میکردم چقدر تو این چندوقته بزرگتر شدم! چقدر آروم تر شدم و چقدر عکس العمل هام آرومه و ایمپالسیو یا آنی نیست. کلی خوشحال شدم. جایی خونده بودم اگه خصوصیتی رو نداری و میخوای داشته باشی انقدر وانمود کن جزیی از وجودت بشه واقعا تو بعضی موارد جواب میده. دیروز صبح با مامان رفتیم خرید، میخواستیم فنجون نعلبکی...
-
مراقبت میخواهد
دوشنبه 4 شهریور 1398 08:45
-
خستگی در کن
شنبه 2 شهریور 1398 12:51
هفته پیش بدو بدوی عجیبی داشت، شنبه و یکشنبه صبح آرایشگاه بودم همش، برای رنگ مو و غیره! دوشنبه بعد کلاس بدووو رفتیم شام عروسی و بعدش رفتیم پارک یکی از تولدهایی که دعوت بودیم و تا ساعت 2ونیم بامداد داشتیم پانتومیم بازی میکردیم. بعدش اومدیم خوابیدیم مامان همسر پیغام داده بود من لازم نیست صبح برم اما من به همسر گفتم مگه...
-
زندگانی
دوشنبه 28 مرداد 1398 10:33
باز زندگی افتاد رو دور تند خودش. فرزند دوم خانواده خواهرشوهر به دنیا اومد و 3 شنبه مهمونی اوشونه. از هفته پیش هرروز هم صبح بیرون و بدو بدو هم عصر کلاس. امشب سه جا دعوتیم! دوتا تولد و یه شام عروسی! با همسر رفتیم کادو خریدیم برای عروسی، دوست و آشنای مشترک محسوب میشه و جالبه که من به هم معرفی شون کردم! خدا رو شکر موفق...
-
ضعف و قدرت
یکشنبه 20 مرداد 1398 09:58
چهارشنبه فکر کردم دیگه تقریبا کار مقاله تمومه و داشتم فک میکردم که به استادم زنگ بزنم و بپرسم خودت جایی میفرستی یا من بفرستم و ای میل کنم مقاله رو براش و..... خسته کوفته بعد کلاس برگشته بودیم خونه که همسر گفت مدرسشون گفته نمیتونه بیاد و من بجاش برم، منم 5 شنبه ها کلاس فرانسه دارم و هفته پیشم که نرفتم که کار کنم، یکم...
-
ditching French class
شنبه 12 مرداد 1398 11:34
سه شنبه همسر رفت بیرون و من اصلاا حال کار کردن نداشتم و در مرحله پیش پ به خودم اجازه دادم فیلم ببینم و کلی حالم بهتر شد. اما چهارشنبه تصمیم گرفتم در عرض چند روز مقاله رو تموم کنم، میخواستم رها شم، تموم شه و خیالم راحت شه. چهارشنبه برای دو وعده ناهار پختم، و رو مقاله کار کردم، مغزم در حدی به کار افتاده بود که یه پام...
-
مقاومت!
دوشنبه 7 مرداد 1398 09:43
تا حالا شده یه کاری رو شروع کنید، هر کاری بعد انقدرررر حس خوبی نسبت به خودتون داشته باشید که بخواید تا ابد ادامه بدید؟ هرکاری مثل تصمیم به کتاب خوندن، رژیم گرفتن، خونه رو تمیز نگه داشتن، روزی چند ساعت بیشتر درس خوندن و کار کردن، دروغ نگفتن و غیبت نکردن؛ و ..... یه جوریه که انگار نمیخواید دست بردارید از اون کار،...
-
تابستان گرم
سهشنبه 1 مرداد 1398 08:48
هرچی هوا گرم تر شد آلرژی تابستانی من شدیدتر شد. صبح که بیدار میشم چشمام پف داره، آبریزش بینی دارم، عطسه میکنم شدیددددد. دیشب از گرما خوابم نمیبرد، یه لحظه همسر چرخید یه چیزی گفتم، گفت تو چرا بیدارییییییییی؟بخوااااااااب بخوااااااااب :))) تو کلاسها از گرما خستگی مون چندبرابر میشه و یه هفته ست وقتی برگشتیم خونه من هییچ...
-
تصمیم، راه نو
یکشنبه 16 تیر 1398 10:54
-
هفته
جمعه 14 تیر 1398 10:36
خب تعطیلات هم تموم شد و از یکشنبه کار شروع شد. کلاسهام خوبن، و حسی که فراموشش کرده بودم، حس کلاس آخر 5شنبه ست که نیم ساعت آخرش یه لبخند رو لبهامه، از فکر اینکه هفته تموم شد و جمعه کلاس نداریم. بخصوص 5 شنبه ها با کلاس فرانسه که صبح دارم روز سختیه، چون بدو میام خونه و ناهار آماده میکنم و میخوریم و بعد برمیگردم کلاسای...
-
شلوغی نخوابیدن!
پنجشنبه 6 تیر 1398 10:08
دیروز روز شلوغ پلوغی بود. صبح هفت بیدار شدم رفتم که استاد آمار رو ببینم، 9 رسیدم دانشکده شون و تا ساعت 10:10 منتظر بودم بیاد. گفت خانم دکتر خیلییییییی معذرت میخوام، چرا زنگ نزدی بیام، من پایین بودم فک کردم زنگ میزنی! منم با یه نگاه خسته گفتم اشکالی نداری. رفتیم گفت تا لپتاپت رو روشن کنی من میام، منم همه چی رو آماده...
-
موسیقی
دوشنبه 3 تیر 1398 14:58
امروز خوب شروع نشد اما داره خوب پیش میره، اینو گفتم که اگه صبحتون خیلی خوب نبود امیدتون رو از دست ندید و امیدوار باشید به ادامه خوب روز. برنامه امروز عصرم به هم خورد و فک میکردم دیگه تایم نداشته باشم اما خدا رو شکر برای 4 شنبه تایم آزاد شد و دخترخاله م هم خیلی شانسی گفت امروز سختشه و 4شنبه میتونه. الکی یکم حرص خوردم و...
-
همسر بد
یکشنبه 2 تیر 1398 14:13
دیشب همسر بدی شدم و به همسر گیر دادممم! نمیدونم حق با کی بود و من باید معذرت میخواستم یا همسر اما بهرحال آشتی کردیم. هربار با خودم میگم اینبار دیگه هیچی نمیگم، اینبار بیخیال میشم، اینبار .... ولی هر 3-4 ماه یه بار یه گیری میدم بهش. میگم ناراحتت کردم میخنده میگه عادت کردم!! آخه من خیلی شخصیت مستقلی دارم، لااقل خودم...
-
تعطیلات
پنجشنبه 30 خرداد 1398 11:03
خب، 10 روز تعطیلات ما هم شروع شد، البته امروز من تعطیل نیستم چون فاینال فرانسه دارم و باید بخونم آزمون هم آنلاینه! با اینکه قرار بود با همسر بیدار شم، ساعت 7ونیم، حتی رفتنش رو هم متوجه نشدم و ساعت 9 بیدار شدم با عذاب وجداااان چون کلی کار دارم. امروز فرانسه و کارهای خرده ریز، فردا شام شاید خانواده همسر رو دعوت کنیم...
-
یه روز پر از انرژی خوب
دوشنبه 27 خرداد 1398 09:44
دیروز قرار بود برم پیش استاد راهنمام، بعدشم برم اتاق دوستم که جذب شده، از فروردین وقت نشده بود برم، فقط یه بار ما رو برد ناهار مهمون کرد ماهم کادو دادیم بهش. همسر من رو رسوند دانشگاه، سر راه هم شکلات خریدم، رفتم پیش استاد راهنمام دیدم نیست! اس دادم که تشریف میارید جواب نداد، همکلاسیم رو دیدم کمی صحبت کردیم بعد رفتم...
-
زمان
یکشنبه 19 خرداد 1398 09:57
داشتم فکر میکردم که پست قبلی رو کی نوشتم و واقعا باورم نمیشد که دیروز باشه! دیروزم خیلی شلوغ بود! کلییییییی مقااله رو نوشتم، حتی بعد ناهار که کمی استراحت میکنیم که بریم کلاس، لپتاپم رو خاموش نکردم و برگشتم باز هم خوندم و نوشتم. عالی بود! بعدش هم که کلاس و خونه و دوش و شام، باز لپتاپ رو روشن کردم اما واقعا خوابم میومد،...
-
دیروز و پریروز
شنبه 18 خرداد 1398 11:24
هفته پیش کمی مقاله رو پیش بردم کمی هم فیلم دیدم و حس و حالم خوب بود. اما دیروز برای لحظاتی به خودم اجازه دادم که به جای تمرکز روی کار فعلیم یعنی مقاله به بعدش هم فکر کنم و ناراحت شم! به اینکه با اتمام این مقاله باید یه مقاله دیگه هم کار کنم و بعدشم رساله رو تموم کنم! و بعدشم باز باید رو یکی دو تا مقاله دیگه برای چاپ...
-
میگذرد اینگونه مثل همیشه
شنبه 11 خرداد 1398 21:42
اتفاق خاصی نیفتاده تو این مدت. هفته پیش یه شب قدر رو رفتیم مسجددانشگاه، دوتایی، من و همسر، خیلی خوب بود. دو شب دیگه رو خونه بودیم، حتی شب 23 شیطون خیلی تلاش کرد گولم بزنه بشینم تکالیف فرانسه م رو انجام بدم بعد به همسر گفتم روایت زیاده که به احتمال زیاد شب 23 شب قدره، پس بیدار موندم، خیلییییی حس و حال خوبی داشتم و همش...
-
یادآوری و تصور
جمعه 27 اردیبهشت 1398 17:50
پارسال یه ماه و یکی دو هفته من و همسر با هم کله مون تو کتاب و لپتاپ بود و با هم کلی کار کردیم و همسر برای آزمون استخدامی میخوند و منم تند و تند مقاله خلاصه میکردم، هوا گرم بود، روزی 2 ساعت برق نداشتیم و ........ اما یادآوری اون روزها لبخند به روی لب من میاره. اینکه تلاش کردیم و نتیجه گرفتیم خدا رو شکر. سخت بود، یا...
-
حس خوب
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 10:33
یادمه پارسال وقتی سال نو میخواست شروع بشه یه حس فوق العاده داشتم از اینکه سال عالی قراره باشه، و خدا رو شکر همینطور هم شد. استخدام رسمی همسر، تموم کردن جمع کردن داده و تجزیه تحلیل داده برای رساله خودم، کلیییییییی کتاب خوندن و کلیییییی فیلم دیدن و ........هزارتا اتفاق کوچولوی خوب دیگه! نمیگم اتفاق های بد نیفتاده، مگه...
-
نظر
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 22:31
من آدمی نیستم که عمرم رو صرف تخریب دیگران کنم، یا دیگران و اینکه چه میکنند و چه نمیکنند برام مهم باشه، انقدر کار مهم دارم که انرژیم رو صرف اینها نکنم و مثل خیلی ها که برای بالا کشیدن خودشون نیاز به تخریب دیگران دارن نیازی به تخریب نبینم فک کنم کسی پست های قبلیم رو بخونه متوجه میشه که تمرکز من در 99 درصد مواقع روی خودم...
-
هفته سریع السیر
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 10:58
-
تفکرات عجیب غریب من!
جمعه 13 اردیبهشت 1398 10:17
دیشب کمی طراحی کردم، یه چندتا بینی کشیدم تمرین کرده باشم برای کل چهره، بعدش حس کردم به مرحله "اگه نرم بخوابم میخورم به در و دیوار" رسیدم و حتی همسر سوالی پرسید گفتم چی گفت هیچی هیچی، فهمید به اون مرحله رسیدم اجازه داد برم! رفتم که مسواک بزنم دقیقا تو حالت خواب و بیداری با خودم فکر کردم آیا من در رفاقت نابلد...
-
درس گرفتن
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 18:40
در پروسه اتمام رساله، و نوشتن و ارسال مقاله، به این فکر فرو رفتم که این پروسه یه درس بزرگ به من یاد داد، درسی که فوق العاده بوده. قرار بوده تو رشته تخصصی م دانشم بره بالا، قبول، رفته، خوبم رفته، چون دقیقا سواد واقعی تو این مرحله فقط تو انجام پروژه و تحقیق و به قول معروف پژوهش به دست میاد. اما درسی که من یاد گرفتم به...
-
هدف
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 11:19
دوستی پرسید چطور هدف تعیین کنیم و دقیقا قبل ورود به سایت بلاگ اسکای من داشتم به این فک میکردم که چی شد چطور شد من وارد این مسیر شدم بعد یادم افتاد که دو سال آخر دوره کارشناسی برای من حیاتی بود. سال سوم بودم که با فردی آشنا شدم که دانشجوی ارشد بود و برای دکترا تلاش میکرد، خیلی فعال بود و خستگی ناپذیر، منم تودوران تصمیم...
-
تلاش کوشش؟
جمعه 30 فروردین 1398 16:39
دیروز رفتم کلاس فرانسه، هفته پیش جلسه اول و دوم رو نرفته بودم چون نمیدونستم کلا میتونم برم یا نه، طول هفته بخاطر همسرِ همسر بودن تخفیف 100% رو زدن و ثبت نام کردن رفتم. اون بی عدالتی رو برای استادم تعریف کردم و گفت عب نداره ایشالا اتفاقهای بهتری برات میفته. تشکر کردم. اما...با خودم فک کردم من از اون آدمها نیستم که...
-
من ساده؟
چهارشنبه 28 فروردین 1398 08:56
حجم عظیم دروغ هایی که تو این چند روزه از دو یا سه نفر شنیدم غیرعادی بوده! من همیشه یک فرد بسیار خوشبین و بسیار خوش باور هستم، یعنی دیفالت مغزم بر اینه که همه دارن راستش رو میگن، یعنی یک اپسیلون هم به این فک نمیکنم که افراد بنا به دلایل مختلفی به من دروغ بگن. خودم بلد نیستم دروغ بگم؛ بخوام هم نمیتونم، ببینم طرف ناراحت...
-
شروع
دوشنبه 26 فروردین 1398 11:10
چندوقت پیش گوشی به جای اینکه بره تو کیفم، افتاد کف پارکینگ و من جرات نمیکردم پایین رو نیگا کنم ببینم چی شده! و همسر اومد برش داشت و اول فک کردیم محافظش شکسته بعد دیدیم نه خیر گلس میباشد و حالا تلاش کردم ناراحت نشم. اونروز که دوباره افتاد و ادامه شکستگی زیاد شد از رو رفتم که ببرم تعمیر. همسر گفت همه چی رو پاک کن عکسها...
-
باز هم انگیزه اما از نوع منفی
پنجشنبه 22 فروردین 1398 10:19
نمیدونم این ایراد منه یا بین المللیه! یه بار گفتم، انگیزه منفی خیلی بیشتر و بیشتر در من انگیزه کاری ایجاد میکنه! مثالم هم این بود که وقتی برای آزمون ارشد یا دکترا میخوندم هروقت حوصله نداشتم، لیست افرادی رو که از قبولی من حرص میخوردن مینوشتم و انگیزه میشد و درس میخوندم!!!!!! این یه مدته قبل تعطیلات و دوسه روز بعد...
-
خوابهای من!
شنبه 17 فروردین 1398 10:29