تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

تلاش و کوشش

من تازه فهمیدم که بیشتر از دو سه ساعت نمیتونم رو رساله کار کنم!!! خیلی بده!!

هفته پیش شنبه با همسر رفتیم دنبال کارهای مدیر آموزشگاه شدن من، کلی پله رفتیم بالا پایین بعدش برگشتیم من از 4 تا 8 کلاس آنلاین داشتم و چون صبحشم خسته شده بودم سردرد گرفتم و بعد شام زودی خوابیدیم.

یکشنبه مامان اینا رو دعوت کردم خیلی وقت بود نیومده بودن و دیگه تنهایی حوصله شون سر رفته بود. کار خونه زیاد بود و کلی چیز میز پختم و سالاد و کیک و ...عصرم یه دونه کلاس آنلاین داشتم بعدش مامان اینا اومدن خسته بودم کمی اما خدا رو شکر دلمون باز شد.

دوشنبه صبح تا شب داشتم رایتینگ های دانشجوها رو تصحیح میکردم 40 نفر. و واقعا رو اعصاب بود. بعضی اشتباهاتشون رو ترم پیش خونده بودیم. منم قشنگ نمره کم کردم و شب نماینده شون پیغام داده ما بلد نیستیم! گفتم به وویس های من گوش بدید یاد میگیرید!!! این ترم اصلا یه وضعیه!

سه شنبه بخاطر اینکه در پی ام اس بودم بیگ بنگ تماشا کردم قسمت آخرشم تموم شد. حالا وقتی حال ندارم چه سریال طنزی ببینم حالم جا بیاددد؟؟؟ عصرشم کلاس داشتم اما این کلاس یکشنبه سه شنبه خیلی خوبههه. اصلا خسته م نمیکنه.

چهارشنبه دیگه گفتم بشین رو رساله کار کن. خرگوشم رو فعال کردم و کار کردم تا عصر که دوتا کلاس داشتم. این کلاسهای آنلاین خوبه فقط باید یه سری مطالب رو از پیش آماده کنی چون وقت میبره همون لحظه بخوای تایپ کنی. وایت برد هست، فایلم میشه شیر کرد اما من از قبل آماده میکنم کلی زمان ذخیره میشه. اما خب قبلش وقت گیره!!

پنج شنبه بازم یکم کار کردم و کلاسم نداشتم خوب بود. یعنی یه قسمتی رو که تو برنامه م قرار بود طول هفته تموم کنم تو همون 3-4 ساعت که 4 شنبه 5 شنبه کار کردم تموم کردم و اینگونه بود که فهمیدم اگه طول روز 6 ساعت کار کنم رساله رو میتونم در عرض یک ماه تموم کنم!! حیف که 6 ساعت واقعا برام زیاده نمیتونم. پیر شدم

جمعه هم یکم مطلب خوندم و...

تازه نسبت به این پیج های درس خونی و اینایی که عکس نت برداری میذارن و برنامه شون رو میگن و.... یه حالت obsessed پیدا کردم و یعنی دیگه خود اینستا فقط برام از همین پیج ها میاره. خیلی خوبننن. دیگه اصلااا حس نمیکنم تنهام و همه در حال تفریحن و من دارم کار میکنم، نه، خیلی ها مثل من هدف دارن و بجای تفریح کار رو انتخاب کرده اند.

دوتا ماگ پیشولی سفارش دادم دارم ذوق مرگ میشم تا برسن دستم.

دوتا هم کتاب رنگ آمیزی بزرگسالان سفارش دادم با تم هری پاتر و مسافران زمان! 

اینگونه قرنطینه را برای خود شادمان میسازیم!!

پ.ن: مسافران زمان اصلا خوب نیست نخریدش!! پر آدم فضاییه با کله های گُنده اندازه کَلَم

خواب

من معروفم به اینکه زیاد میخوابم، و هروقت دلم بخواد میخوابم. یه شعار داشتم قدیم ها که خدا خواب رو برای آرامش ما بهمون داد، اما بیدار شدنش چی بود؟چون همیشه موقع بیدار شدن انگار روحم از برگشتن به بدنم غصه میخوره، همیشه لحظات اول یه جور بدی هستم، بعد که میشینم خوب میشم! اما جالبه همیشه زودتر از بقیه بیدار میشم، یعنی آرزو دارم یه نفر من رو بیدار کنه باورتون میشه تاحالا شاید تو کل عمر سی ساله م دو سه بار بیدارم کرده باشن؟من خودم زودتر از بقیه بیدار میشم.

امروز بعد نماز صبح اصلا نتونستم بیدار بمونم و برگشتم بخوابم، بین خواب و بیداری شنیدم این کبوترها دارن آواز میخونن، کبوتر چاهی های رنگ روشن!! یاد وقتهایی افتادم که تابستون ها حیاط پدربزرگ تخت داشت و میرفتیم میخوابیدیم و این صدا نوید صبح رو بهمون میداد اما ما همچنان میخوابیدیم تا اینکه آفتاب تا حدی بالا میرفت که مادربزرگم میومد و سعی میکرد بیدارمون کنه و از همون بالکن هربار میگفت بیدار شید روی لحاف تشکم آفتاب میفته رنگشون میره. دلشم نمیومد به زور بیدارمون کنه چند بار این رو میگفت تا اینکه به قول معروف از رو میرفتیم.

یه لحظه برای یه لحظه به این فک کردم که چقدررررر بی دغدغه بودیم، یا دغدغه هامون چقدر کوچولو بود، مثلا اینکه امروز بابا میاد دنبالمون و دیگه نمیتونیم بادخترخاله بازی کنیم!

بعد فکر کردم زندگی هر لحظه ش قشنگه، تمام لحظاتش زیباست. حتی اون لحظاتی که تو سختی هستی، دشواری داری یا مشکل داری، امید به اینکه این مشکل حل بشه، نگاه به آینده که این مشکل و دشواری نباشه هم قشنگه. صبر و تحمل هم قشنگه. اینکه بعدها به خودت افتخار کنی، به نحوه رفتارت، به نحوه برخوردت با مسائل. یا حتی همینکه رفتار و عکس العملت خوب نباشه و درس بگیری هم قشنگه. اینکه نخوای تکرارشون کنی قشنگه.

من همیشه زمان حال رو بیشتر دوست داشته ام، خود الآنم رو بیشتر دوست داشته ام، چون هرلحظه رشد داریم و این عالیه. رضایت از لحظات خیلی مهمه. گاهی یه مسئله کوچولو میخواد بیاد ذهنمون رو مشوش کنه، نباید اجازه بدیم.

تازه فهمیدم من عاشق چالش هستم!!! یعنی دیوونه چالش هستم. جالبه که مسائل و مشکلات هرچه بزرگتر قدرت من بیشتر و حال من بهتر. من برای مسائل کوچیک بیشتر حرص میخورم. که اونم با وجود همسر خیلییییی بهتر شده و دغدغه هام رو کمرنگ کرده، هم وجودش هم استایل زندگیش روم تاثیر گذاشته. الآن کارم شده یه چالش برای خودم تعیین کردن و لذت بردن از پیروزی.

هرروز صبح تو اینستا یه هشتگ study میزنم و تمام پست های خوشگل کار و درس رو برام میاره و کلی فالو کرده ام که چند دیقه اینستا هم به انگیزه برای کار بگذره.

هفته ای که گذشت خوب بود و با این هشتگ من خیلی انگیزه گرفتم، یکم یادداشت برداری دستی بهم انگیزه و حس خوب داد و باعث شد بتونم کار رساله رو بیشتر پیش ببرم. و حس خوبی داشته باشم. باز هم از اون نرم افزار خرگوشم استفاده میکنم که تایم میدم و با خرگوشه شروع به کار و درس میکنیم و و تا زنگ نزده غیر از رساله به چیز دیگه ای فک نمیکنم تا اون تایم تموم بشه و بعد یه چند دیقه استراحت میکنم و بعد باز ادامه میدم.

خلاصه میخوام بگم نذارید هیچی شکستتون بده قوی باشید و آروم باشید و توکل کنید چون یه خدای خیلیییییییییی مهربون هست که حواسش هست و دوستمون داره. اگه اتفاقی هم افتاد ازش درس بگیریم و پیش بریم دیگه خیلی زوم نکنیم روش.

ما میتونیم انشاله. به حول و قوه الهی.

یادم باشد

باید تکرار کنم که هر کاری اولش سخته، یادآوری میکنم که اولین مقاله رو چقدر با مشقت نوشتم و چقدر زمان برد، ولی بعدش چقدر راحت شد.

یه پیجی فالو میکردم که بعد فهمیدم ایشونم رو رساله یا تز کار میکنه و انگیزه میده و....از دیشب همش پست هاش رو نیگا میکنم و به این فک میکنم که تنها نیستیم، بخصوص تو این دوران که دیگه اکثرا همه تو خونه کار میکنن و همه مون یه جوری گیریم.

خلاصه خیلی انگیزه گرفتم. این مرحله اولش.

فقط خیلی دوست داشتم میتونستم از های لایتر و مداد و خودکار رنگی استفاده کنم و یکم هیجان انگیز کنم این برهه رو. اما تجربه ثابت کرده یادداشت های دستی که تایپ شده نباشن وقتم رو میگیرن و دوباره کاری میشه. این نیاز رنگی پنگی م رو باید روی همون هدف مطالعه کتب رشته م ارضا کنم.

دیروز چند صفحه ای نوشتم و اینم حالم رو خوب کرد. جالبه که کلاسهای کانون رو خیلی کم کردم یکم ناراحت بودم اما همسر گفت ولش کن کار تو اینه که رساله ت رو تموم کنی.خیلی حرفش چسبید

یادم باشه که در کنار سختی هایی که این روزها داره، قشنگی هاش بیشتره.

++راستی 20 اردیبهشت چه خبر بود؟؟من 95 بازدید کننده و 97 بازدید داشتم تو یه روز! سلام به همه خموش ها.

+++اصلااا فکرشم نمیکردم کارکردن رو خود رساله اینقدر سخت باشه. در طول مدت کار رو مقالات فک میکردم سختی کار تموم شده. عمیقا اشتباه میکردم. هر مرحله سختی خودش رو داره. خدایاا!

ربی یسر و لا تعسر لطفااا.

امسال

از هفته پیش که مقاله سوم رو برای استاد راهنما فرستادم کار خاصی نکردم. تصمیم داشتم سریعا خود رساله رو بنویسم که نشده!

به استاد راهنما که زنگ زدم خیلییی تحویلم گرفت و خوش و بش کرد که بسیار از ایشون بعیده! پرسید چه خبر که گفتم والا خبری نیست ژورنالها فعلا جواب ندادن و پرسیدم مقاله سومی رو بفرستم برات یا نه که گفت بفرست یه نگاهی بندازم. بعد پرسید چه خبر از استاد مشاور؟دیگه پیگیر نشد؟که من اینور خط زدم تو سرم که اوووه این ندیده که من استاد مشاور رو دوم نوشتم!!!! گفتم استاااد چرا نوشتمش دیگههه! پرسید خوند مقاله ت رو؟بدون هیچ کمکی خواسته اسمش رو بنویسی؟گفتم نههه گفته بود مقاله رو بفرستم بخونه که من فک کردم چرا وقت تلف کنم؟؟غیر مستقیم میگفتم استاد من و شما تو باغ هستیم بفرستم این بخونه چی؟؟؟ دیر کرده بودم بنابراین حالا یه دونه عب نداره که گفت حالا. گفتم بالاخره استاد این نُرم هستش دیگه از بچه های دیگه هم پرسیدم گفتن ما هم مشاور رو مینویسیم. خلاصههههههه...

شبهای قدر لحظات مورد علاقه من هستن. و اولین بار بود که همسر به طور کامل باهام همراهی کرد و جوشن کبیر خوندیم و مراسم قرآن به سر...پارسال یه شب رفته بودیم مسجد دانشگاه اما خب جدا بودیم، امسال کنار هم جلوی تلویزیون. اما بدم نبود من عاشق انصاریان هستم و هرچی میگه گریه م میگیره. ارادت خاصی هم به اباعبدا... ع داره. اصلا یکی از علل اینکه این هفته کار خاصی نکردم همین بود که همش خواب بودم، تا 1 اینا.

امروز تصمیم گرفتم دیگه به تنبلی و رخوت پایان بدم. دوستم یه قسمتهایی از رساله رو فرستاد که کمک بشه، چون نمیخوام برم بخش مرجع دانشگاه! هرچند که چقدر دوست داشتم میرفتم و یکم فضای آکادمیک مرا در بر میگرفت!

از اوایل ژانویه 8 تا کتاب خوندم، من معمولا تو چالش گودریدز میزنم سالی 12 کتاب که ماهی یه کتاب بخونم، اما هربار رکورد رو میشکنم. اینبارم بخاطر در خانه ماندن مفرط، خیلی سریع پیش افتادم(به جز اون یه کتاب که چون خوشم نیومد 30 روز طول کشید تمومش کنم، بعدشم که رفتم گودریدز نوشتم 30 روز وقتم رو گرفت که بگه رو زمان حال تمرکز کنید! دوست نویسنده امریکاییم اومد نوشت که ببین باز رو گذشته تمرکز کردی و...!!!)

 کتاب مسخ کافکا رو در عرض 5 ساعت خوندم و ریویو هم براش نوشتم تازه مامانم همیشه میگفت کافکا نخونی ها، و من با یه دلهره ای سمت اینجور کتابها میرم، اما مسخ خیلیییی خوب بود. نقدهاش رو هم خوندم و بیشتر کیف کردم. شاید اگه چندسال پیش میخوندم این حس رو بهم منتقل نمیکرد و حتی جو بیمارگونه ش مرا فرامیگرفت، اما خدا رو شکر کتاب ها رو زمان مناسبی میخونم.

دیشب همسر یه چیزی گفت و تصمیم گرفتیم یکم بیشتر کتاب راجع به رشته مون بخونیم و من ازش پرسیدم چرا من اینقدر کتاب غیر درسی میخونم؟ که شانه بالا انداخت منم خودم جواب خودم رو دادم که بخاطر اینکه همینکه من مقاله کارمیکنم و رساله مینویسم همین فعلا برای رشته مون کافیه

والا آخه! اما بدون شوخی تصمیم گرفتم تو این مدت یه چندتا کتاب درسی هم بخونم چه کاریه.

حس اینکه قرار نیست بعد دفاع راحت شم یکم از انگیزه م کم میکنه، کم که چه عرض کنم، انگیزه م رو صفر میکنه. همسر میگه دفاع کنی راحت میشی. میگم نه راحت نمیشم، بعدش باید مقاله کار کنم که به هدفم برسم بعدشم احتمالا بچه بیاد! که همیشه بعد این حرفم میخنده میپرسه کو بچه

خلاصه به یه هیجان بزرگ، به یه انگیزه بیرونی چشم دوخته ام و این بسیار اشتباه است. هرچند در راستای ایجاد انگیزه و یافتن روش برای تشویق نت رو سرچ کردم و یه استاد از یه دانشگاه خارجی خیلی خوب نوشته بود خیلی از دانشجوهای دکتری به پوچی میرسن و نمیتونن رو رساله کار کنن و....راهنمایی هم کرده بود حرفهاش یکم حس خوب بهم داد که یعنی من در این وادی تنها نیستم.

با یه دوستی برنامه ریزی کردیم که آخر هفته ها همدیگه و کارهایی رو که انجام دادیم چک کنیم، البته رشته ش متفاوته اما خب باز از هیچی بهتره. اما قرار بود تا جمعه یه قسمت رو کار کنم تموم کنم که هنوز شروع نکردم

توکل به خدا. من میتونممممممم. عید فطر عزیز هم که داره میاد.

دوستی مرا اعتماد السلطنه خطاب میکرد!

دیگه اومدم بنویسم خاطرات بسیار مهم قرنطینه از دستم در نره!!!

استاد راهنما هفته پیش یا قبلش پیغام داد که مقاله رو ای میل کرده، سریع پریدم ای میلم که سریع نکاتش رو اعمال کنم و سابمیت کنم. همچین نکات زیادی هم نبود و یک روزه تموم شد. بعد این ژورنال خفن که انتخاب کرده بودم یه نامه به ادیتور خواسته بود برای توضیح اینکه چرا فک میکنیم مقاله مون برا ژورنال مناسبه و میتونم بگم دو روز براش وقت گذاشتم و خوب از آب دراومد. در همین حین وقتی چند تا از نمونه های مقالات این ژورنال رو که خودش open access گذاشته بود باز کردم دیدم انگار دو ماه نه، 7 ماه طول میکشه جواب بده. یکم ذهنم درگیر با همسر مشورت و ...تا اینکه به سال بالاییم که هنوز دفاع نکرده پیغام دادم ....گفت علمی پژوهشی داخلی چاپ کرده منم گفتم که آخه استاد راهنمای مشترکمون گیر میده Q1 باشه حتما، گفت به ایشونم گیر میداده اما چندجا فرستاده و در همون ابتدا ادیتور ریجکت کرده دیگه گیر نداده. که منم بهش گفتم این یه خوش شانسیه چون مقاله جمعا یک هفته دست ادیتور میشه بعد میره دست داور و اینجوری سریع تکلیفت مشخص میشه. گفت آره سریع ریجکت میکردن. گفت چندجا اینجوری سابمیت کن ریجکت شه دیگه استاد گیر نمیده! منم نگفتم که اولین مقاله م هم یه ژورنال کیو1 فرستادم و ریجکت نشده و 102 روزه که under review است!! حالا. همین ژورنال سابمیت کردم و از خدا خواستم اگه قراره دست داور ریجکت شه لطفا همین اول ادیتور ریجکت کنه وقتم تلف نشه، بخصوص که آدرس دفتر ژورنال رو که تو نامه مینوشتم دیدم ژرونال واقع در واشنگتن است، گفتم ادیتور میبینه اهل کجاییم، شاید اصلا با دیدن آدرس دانشگاه و اینا ریجکت کنه، که ریجکت نکرد و الآن یه چند روزیه دست داوره! انشاله که خیره.

 اسم استاد مشاور رو هم نوشتم، و وقتی رفت تایید کنه و ژورنال رو دید، نوشت که عجب ژورنالی انتخاب کردی و تو این ژونال چاپ کردن جاه طلبیه!! منظورش این بود که احتمالا چاپ نکنن و من یادم افتاد یه وبلاگ قدیمی که داشتم یه دوستی داشتم بهم میگفت تو چرا اینقدر اعتماد به نفس داری و دیگه اسمم رو گذاشته بود اعتمادالسلطنه!!! منم به استاد مشاور نگفتم که یه مقاله بدون اسمش سابمیت کرده ام. و گفتم حق با شماست خواستم شانسم رو امتحان کنم.

مقاله سومم دیگه تقریبا تمومه، فقط نمیدونم بدم استاد راهنما بخونه یا بیخیال شم. تازه میخوام ترتیب اسم نویسنده ها رو عوض کنم

این روزهای قرنطینه زیاد بد نیست. یه مدت حالمون از خونه موندن بد شده بود، اما این روزها داریم لذت هم میبریم و همش میگم لذت ببر چون بعدا حسرت این با هم بودن، این حجم تایم آزاد رو خواهی خورد. فقط کتابی که دارم میخونم افتضاحه و خیلی طول میکشه تمومش کنم، سرعتم رو کند کرد بی ادب.

یکم از فضای مجازی دور شده ام، دیگه زیاد با دوستام چت نمیکنم، منظورم دوست سرخپوست، سیاه پوست، اونی که میخواست مسلمون شه که تقریبا شده و روزه میگیره، ست! دوست سرخپوستم غذا یادم میده و من هربار میگم امتحان میکنم اما تنبلی میکنم. از دستاوردهام پختن دلمه فلفل سبز بوده که اولین بار بود پختم. همیشه مامان میپخت برامون. اما دستپخت خودم خیلی چسبید. کیک هم میپزم گاهی. دیگه؟؟آهان یه عبا و یه شلوار الیاف هم سفارش دادم انقده خوبننن. فعلا گذاشتم کروناهاشون بمیرن و از دور نیگاشون میکنم.

ایشالا که همه چی خوب پیش بره و همه با سلامتی از این برهه عبور کنن. به امید حق.