من یه اژدهای درون دارم که گاهی، به ندرت، نمیدونم شایدم گاهی، سربیرون میاره و با آتیشی که داره اون کسی رو که بهم گیر میده میسوزونه!
اخیرا در کنترل این اژدها خیلی موفق بوده ام!
اما نمیدونم شمام این حس رو دارید یا نه،
حس میکنم وقتی سربیرون نمیاره، در واقع داره درون خودم رو میسوزونه!!
وقتی یه تراما تجربه میکنید عکس العمل شما چیه؟؟
غصه میخورید؟گریه میکنید؟بیخیالید و فراموشش میکنید و بعد چند سال اثرش نمایان میشه؟
عصبی میشید و به همه میپرید؟
با همه دعوا میکنید؟
من از اون دسته هستم که عصبی میشم،
و شاید تصمیمات آنی بگیرم...
و داشتم دنبال راه حلی میگشتم که بتونم یه جور دیگه هندلش کنم...
اگه راه حلی دارید متشکر میشم.
این انصاف نیست،
چرا نمیشه همه اونچه که میخای رو داشته باشی؟
چه فلسفه ای داره تحمل نداشته ها، تحمل دوری ها، دلتنگی ها؟
انصاف نیست،
کل دنیا بر پایه و اساس مقاومت ساخته شده،
مقاومت کن، تلاش کن،
اون چیزی رو که خیلیییییی میخایش، نخواه!
اون چیزی رو که خیلیییییی دلت میخاد بگی، نگو!
اون کسی رو که تو رو خیلییی میخاد، نبین!
اون غذایی که خیلییییییی دوس داری مضره، نخور!
چرا واقعا؟
اصلا انصاف نیست!
++
کارهام کند پیش رفتن، از بهمن ماه بعید بود انقدر نامفید باشه!
دانشجوها چند روز کلافه م کردن سر نمره،
یه سفر کوتاه داشتم، و شنبه باز یه سفر اجباری کوتاه در پیشه،
واقعیت اینه که نتونستم استراحت کنم و ترم شروع شد و واحد زیاد...
و واقعیت بعدی اینه که از تعطیلات عید خوشم نمیاد!
یاد آقای نیشابوری استاد فرانسه مون افتادم، ایشالا سلامت باشن هرجا هستن، پرسید برنامه تون برای عید چیه و گفتم هیچیییی!
چون عید از اون دسته تعطیلاته که سنگین تری اگه برنامه ریزی نکنی، چون ذاتا به هیچکدوم نمیرسی!
خیلی خوشش اومد از حرفم!
انقدر فکرم درگیر مسائل مختلفه باز این تمایل در من به وجود اومده که فرارکنم و برم یه جای دیگه...
نشد بریم خواب زمستانی،
و اینگونه رخوت پاییز تو زمستون چند برابر شد...
برنامه خوابم خیلییییییییی بهم ریخته،
1 میخابم 5 بیدار میشم،
عصری که خسته میام خونه میخابم!
گاها زیاد هم میخابم!
قبلا می موندم دانشگاه، یا میرفتم تا 7 و اینا دانشگاه و کلییییییی کار پیش میبردم،
الآن که زودتر میام تو خونه زیاد کاری از پیش نمیبرم...
5 شنبه آخرین امتحان رو هم میگیرم و دیگه یه هفته کاری ندارم تا شروع ترم بعد، فقط باید برای کلاسها آماده شم.
نشد یه مسافرت بریم و خستگیم در بره....
یادمه شلدون تو بیگ بنگ شبها که باید میرفت دسشویی با خودش تکرار میکرد و تلقین میکرد:
I'm the master of my bladder
الآنم من چندروزه :
I'm the master of my hormones
اما نه شلدون و نه من، اصلا موفق نبودیم....
In the hospital, we see addiction every day
It's shocking how many kinds of addiction exist
It would be too easy if it was just drugs and booze and cigarettes
I think the hardest part of kicking a habit is "wanting" to kick it
I mean, we get addicted for a reason, right??s
Often, tooooooo often, things that start out as just a normal part of your life, at some point cross the line to obsessive, compulsive, out of control
It's the high we're chasing
The high that makes everything else................fade away........s
How can I kick this addiction??? Will I ever be able to kick it?To want to kick it?s OMG