تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

تلنگر؟

یه گروهی عضو هستم، گروه هیات علمی نخبگان و پسادکترا،

که در مورد جذب هیات علمی و اینا صحبت میکنن و اکثرا، نه همه، اکثرا نخبه هستن و با رزومه های خوب.

دیروز یه نفر یه سوال پرسیده بود بی اختیار پروفایلش رو چک کردم دیدم از عکسها که بنظر میرسه سنش کم باشه، دانشگاه تهران هم پی اچ دی گرفته،

کنجکاویم گسترده شد و تو گوگل اسکالر چک کردم و دیدم 30 تا مقاله داره (البته عدد خیلی بزرگی نیست ) اما با توجه به اینکه 5 تاش 2023 بوده و تعداد نفرات نویسندگان زیاد نیست و این یعنی الکی اسم ایشون رو اضافه نکردن، و اکثرا نفر اول و یا دومه.............نظرم جلب شد و

به این فک کردم که چرا اکثر اینگونه افراد موفق و فعال آقایون هستن!

نمیخام خانوم ها رو نا امید کنم یا کلی گویی کنم و آقایون خیلی به خودشون مغرور شن!

اما واقعیت اینه که از هر 10 نفری که تو یه رشته ای شاخ میشن و خیلی موفق و مخترع و ........ یکیش خانومه، اصلا بگیم 3 تاش خانوم، باقی آقا هستن.

همیشه علل رو که بررسی میکنم

میبینم علت اصلی دغدغه های بیشتر خانوم هاست،

بخصوص بعد تاهل.

اما خب دوستانی داشتم که مجرد بودن و باز هم به اندازه آقایون موفقیت کسب نکردن.

همین الآن که این رو چک کردم ، پروفایل هم اتاقی رو چک کردم، 7 ساله هیات علمیه،مجرده، 21 مقاله

و همکار همون گروه،آقایی  که 4 ساله هیات علمیه، تازه متاهل هم هست، 49 تا مقاله داره! :/

علت دیگه تمرکزه!

ما خانومها تمرکز کمتری روی کاری که داریم انجام میدیم داریم،

و این علت با علت قبلی مخلوط میشن و میشن اینکه با دغدغه زیاد ما در حین هر کاری داریم به کار دیگه مون فک میکنیم.

و اون 3 نفر خانوم موفق هم قطعااا همونهایی بوده اند که تونستن تمرکز کنن! و نذاشتن مشکلات و مسائل و صد البته هورمون ها تمرکزشون رو به هم بزنن و همیشه به کار ادامه دادن.


من که این ترم نابودم و نمیتونم زیاد برنامه ریزی کنم چون بیشتر وقتم مطالعه برای کلاسه،

اما از ترم بعدی، نه، از تابستون، و بعدش هم ترم های بعدی، باید یه فکری بکنیم که میزان موفقیت خانومها رو هم تو این موارد افزایش بدیم، چون واقعا ظرفیت کار فراوان و موفقیت بیشتر رو داریم...

توکل به خدا.


دوشنبه 25 اردیبهشت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چهارشنبه ها

چهارشنبه ها خیلییییی رنگارنگ هستن!

جالبه که من از بچگی چهارشنبه ها رو دوس داشتم و بعدهااا فهمیدم خودمم چهارشنبه به دنیا اومدم...

همیشه یه حس خوبی دارم بهشون و معمولا اتفاقات قشنگی میفته...

امروز صبح با صدای وحشتناک رعد و برق بیدار شدم!

نه نه!

ساعت کوک کرده بودم، اون که زنگ زد بیدار شدم دیدم رعد و برق میزنه شدییییید!

ابرها به شدت نزدیک سطح زمین بودن و فاصله بین نور رعد و برق و صداش خیلی کم شده بود!

اما بعدبارون خیلیییییییییی خوشگل بارید و کلییییی گفتیم خدا رو شکرت...هوا هم که نگم براتون :)

از دیشب تصمیم گرفته بودم امروز رو مرخصی بگیرم و بمونم خونه به کارهام برسم اما تا ساعت 9 خوابیدم وبعدشم بازیگوشی کردم و روز مفیدی نبود.

و اینجا بود که از چهارشنبه عزیز گله کردم! که چرااا مثل همیشه کمکم نکرده!

بنده خدا چهارشنبه هم گناهی نداره سکوت کرده بود :))

باور کنید فشار کاری زیاده اومدم بنویسم یکم آروم شم :))

هرروز از دانشگاه میرسم بازم باید کار کنم و 5 شنبه و جمعه ها هم کار میکنم و استراحت تعطیله...

فک میکردم مجبور شم اسپانیایی رو نرم اما تصمیم گرفتم برم و تایم یکی از کلاسهای دانشگاه رو تغییر دادم به 12 تا 2! سختمه  اما تصمیم اینه که برا اسپانیایی و تکالیف فراوانش زیاد وقت نذارم، در بدتریییییییییییین حالت پاس نمیشم و تابستون دوباره همین ترم رو میخونم، اصلااا مهم نیست.

همسر تصمیم گرفته تابستون کلاس پیشرفته ترکی استانبولی شرکت کنه و من به شدت از این تصمیمش خوشحالم، اصلا از اینکه برای یه هدفی برنامه ریزی کنی و براش تلاش کنی بهم انرژی مثبت میده.

منم بهش گفتم که کلاس فرانسه رو باز شرکت کنم که یادم نره، و در واقع تابستون هم فرانسه میخونم هم اسپانیایی، ان شاا...

ممکنه ترم دانشجوهای بین الملل تا اواسط مرداد به طول بینجامد!!

امیدوارم همه روزهای هفته تون رنگارنگ باشن...

دقیقا چراااا؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلم خواست

سرم که شلوغ شده، خب؟

بعد این وسط باز به سرم زده مطالعه اضافی داشته باشم :)

از صبح نشستم پای آماده کردن پاورپوینت برای یکی از کلاسهام،

بعد وقتی قهوه میخورم که خوابم بپره خیالپردازی میکنم و به رشته ای که میخام بخونم فک میکنم و با خودم فک میکنم منی که اصلااا بلد نیستم رازهای خودم رو پیش خودم نگه دارم وهمه رو به همسر میگم، آیا میتونم مثلا شروع کنم برای یه رشته ای بخونم و نذارم همسر بدونه؟؟؟

(منی که یه دیروز یه مانتو خریدم برای دانشگاه، و از دیروز که به همسر نگفتم دلم یه جوریه! حتی وسط رفتم بگم دیدم میخاد غرغر کنه، پشیمون شدم، یه مانتو رو نمیتونم تو دلم نگه دارم فک کن راز به این بزرگی!!)

هفته پیش یه فلوشیپ ثبت نام کردم، که یک ماه بیشتر تایمت رو میگیره، درست فردای ثبت نام زنگ زدن که 6 واحد اضافه شد به واحدهات، یعنی یه روز زودتر میزدن من قطعااا ثبت نام نمیکردم! اینم یه قسمت از ذهنم رو مشغول نموده...

دیگه اینکه فک کنم اواسط هفته بعد مامان و بابا بیان پیشمون...

و مهم تر اینه که امروز ناهار داریم :))

برم ادامه کارهام، اینا رو نوشتم یکم بار روی مغزم سبک شد...