سرم که شلوغ شده، خب؟
بعد این وسط باز به سرم زده مطالعه اضافی داشته باشم :)
از صبح نشستم پای آماده کردن پاورپوینت برای یکی از کلاسهام،
بعد وقتی قهوه میخورم که خوابم بپره خیالپردازی میکنم و به رشته ای که میخام بخونم فک میکنم و با خودم فک میکنم منی که اصلااا بلد نیستم رازهای خودم رو پیش خودم نگه دارم وهمه رو به همسر میگم، آیا میتونم مثلا شروع کنم برای یه رشته ای بخونم و نذارم همسر بدونه؟؟؟
(منی که یه دیروز یه مانتو خریدم برای دانشگاه، و از دیروز که به همسر نگفتم دلم یه جوریه! حتی وسط رفتم بگم دیدم میخاد غرغر کنه، پشیمون شدم، یه مانتو رو نمیتونم تو دلم نگه دارم فک کن راز به این بزرگی!!)
هفته پیش یه فلوشیپ ثبت نام کردم، که یک ماه بیشتر تایمت رو میگیره، درست فردای ثبت نام زنگ زدن که 6 واحد اضافه شد به واحدهات، یعنی یه روز زودتر میزدن من قطعااا ثبت نام نمیکردم! اینم یه قسمت از ذهنم رو مشغول نموده...
دیگه اینکه فک کنم اواسط هفته بعد مامان و بابا بیان پیشمون...
و مهم تر اینه که امروز ناهار داریم :))
برم ادامه کارهام، اینا رو نوشتم یکم بار روی مغزم سبک شد...
دانشجوهای بین الملل اومدن و الآن با یک 21 واحدی طرف هستید که علاوه بر اینکه باید این کتاب خیلی سخت رو سریعتر بخونه و برای کلاس آماده شه، باید کلیییییی جبرانی بذاره این چند هفته ای که از شروع ترم گذشته و بچه های خارجی نبودن جبران شه!
یعنی عملا به فنا رفته ام!
جالبه که وقتی که اون درس 2 واحدی رو از مدیرگروه گرفتم، فک میکردم اگه بچه های خارجی بتونن بیان ایران، میگم این درس سخته رو خود مدیرگروه درس بده اما امروز آب پاکی ریخت رو دستم و گفت تایمم پره و خودت مدیریت کن!!!!!!
درسته هم اتاقیم میخندید و میگفت مدیرگروه باحال ضایعت کرده، اما فک کنم غرغر های با شوخیم خسته ش کرد و بعد از ظهر ازترس اینکه مبادا بازم بگم وااای 21 واحد، در سکوت کارهاش رو انجام میداد:))
اگه درسی که باید بهشون تدریس کنم عمومی بود واقعا اصلا برام مهم نبود که تعداد کلاسهام انقدر زیاد شد، اما مطلب حجیم و سنگینه و برخلاف دروس دیگه، بااااید داره که 8 چپتر کتاب تموم شه چون برای آزمون علوم پایه شون مهمه!
فک کنم 3 ماه باید خیلی به خودم سختی بدم و بازیگوشی مطلقا ممنوع بشه...
+++مطلب خیلییییییی مهم:
من خودم این وضعیت رو جذب کردم، هی گفتم کاش انقدرررر سرم شلوغ شه که فرصت فکر کردن نداشته باشم، فرصت هیچ کاری غیر از کار و تدریس نداشته باشم و ذهنم آزاد نباشه! دقیقااا تقصیر خودمه، درسته میخاستم طرح پژوهشی رو سریعتر پیش ببرم، برای اسپانیایی و فرانسوی بیشتر وقت بذارم و مانی هایست رو بیشتر ببینم، و اینجوری سرم رو گرم کنم، اما تصور میکنم راه حل خدا/کائنات بهتر باشه....
خدایا شکرت.
من آدمی هستم که به دروغ مصلحت آمیز معتقدم!
و معتقدم میشه یه چیزهایی رو پنهان کرد، و یه حرفهایی رو نباید زد، و یه سوالاتی رو نباید جواب داد و کلا هرچه که مصلحت لحظه ست!
و جالبه که این عقیده م در مورد دیگران صدق میکنه، یعنی به افراد حق میدم که یه موقع هایی با صلاحدید به من دروغ مصلحت آمیز بگن، یه اتفاقاتی رو پنهون کنن یا هرچی!
یعنی براشون آزادی مطلق قائلم!
اما خودم اصلا بلد هم نیستم که دروغ بگم، حالا از هر نوعش...
این توضیحات رو دادم که بگم وقتی یه نفر بیماری دروغ گویی داره،
یعنی در مورد مسائلی که هیچگونه نفع و زیانی توشون نیست دروغ میگه،
اصلاااااااا نمیتونم درکش کنم و حالم بد میشه و فرد مورد نظر به شدتتتتتتتتتتتتت از چشمم میفته!
اتفاقی که چند وقت بود به تدریج میفتاد،
چند مورد مچ فرد مورد نظر گرفته شد،
با اینکه به روش نیاوردم،
ولی امروز دیگه ضربه نهایی بود....
اصلااااااا نمیفهممت!!! خودت خسته نمیشی از دروغگویی و دروغ بافی؟؟؟
گاهی دلم میخاد مغزم مثل مغز مردها کار میکرد!
از این جنبه که میتونن مسائل مالی و کاری رو انقدر برای خودشون بزرگ کنن که بقیه مسائل کاملااا بی اهمیت بشن،
گاهی مسائل احساسی انقدر براشون کمرنگ میشه که حتی لحظه ای بهش فکر نمیکنن...
جالبه که اکوردینگ تو مای سیستر، در محور احساسی و منطقی بودن و مثل مردها بودن من در انتهای محور سمت خانم ها هستم و درست نزدیک قسمتی از محور که به مردها نزدیکم،
اما خودم حس میکنم اصلا دنیاشون یه فضایی داره که ما نمیتونیم درک کنیم!
نمیدونم و نمیخام بگم کدوم بهتریم، شایدم اصلا نمیشه گفت،
اما گاهی دلم میخاد میتونستم برای یک ساعت، همههه، همهههههه رو از مغزم پاک کنم ، به هیشکی، و به احساسات هیشکی اهمیت ندم،
و صرفاااااا به خودم فکر کنم و ساعتی رو در آرامش بگذرونم...
مغزم داره میترکه...