۱. چند وقتیه(چندماهیه) اصلا فرصت نکردم آهنگ خوووب گوش بدم و کیف کنم و باهاش برقصم!
۲. روی آدمها تاثیر مثبت میذارم، سحرخیز میشن، مبادی آداب میشن، هدفمند میشن، شاید متعهد به بعضی چیزا بشن...
۳. بعد تاثیر آدمها رو من میشه بیخیال شدن، توجه نکردن به بعضی مسائلی که قبلا مهم بود، فراموش کردن اهدافم، نجنگیدن سر اعتقاداتم!
۴. وقتی مسئولیت پذیریت زیاد باشه هی کار میریزن سرت، بعد انتظاراتی هم ازت دارن که از نفر قبلی تو نداشتن!
۵. به تایم و آزادی افرادی که سمت اضافی ندارن غبطه میخورم.
۶. شهریور سختی رو پشت سر گذاشتم و هنوز خستگیش از روح و تنم درنیومده!
۷. یکی از مواردی که در من تغییر نکرده عشق به پاییز، اول سال تحصیلی و بوی ماه مهره...
۸. رویاپردازی هام به شدت زیاد شدن...
۹. خدا رو هزارمرتبه، با زبان و با لبخند و با تمام سلول های بدنم شکر میکنم.
اصلا قبول نیست! اینکه مردها میتونن تمرکز کنن روی یه موضوع و کاری، و وقتی این کارو میکنن گویی که بقیه مسائل از ذهنشون پاک میشه!
و اینگونه زمان هم براشون سریعتر میگذره،
چطور میتونن روی کار تمرکز کنن وقتی که یه مسئله مهمتری هست؟
شاید اصلا اون مسئله انقدر ها هم که ما فکر میکنم براشون مهم نیست که میتونن به صورت موقتی فراموشش کنن!!
در کوتاه مدت تحمل مردها بیشتر از زن هاست و به نظر میرسه صبر ما در کوتاه مدت کمتره اما بعد بیخیال تر جلوه میکنیم.
اما امان از همون مدت کوتاه بلافاصله بعد از یک اتفاق یا مطرح شدن یک موضوع....
یه بار همکارم هم گفت، گفت بعد از کات شدن یک ارتباط عاطفی در ابتدا دختر ها بیشتر ناراحتن و....بعد که اونها با قضیه کنار میان، پسر ها انگار تازه متوجه شدن چه اتفاقی افتاده و طولانی تر سوگواری میکنن! راست میگه...در مورد من هم اینگونه بود(ه)
یاد حرف همکلاسی م تو کلاس گفت و شنود (2) ترم دو افتادم، وقتی داشتم در مورد گریه کردن ارائه میدادم گفت
Men also cry but no one sees the tears
یعنی تبحر اونها در پنهان کردن احساسات و دشواری های درونی شون فوق العاده ست.
البته اینم بگم این یه شناخت کلی من از کلیت مردها و زن هاست، طبیعتا دارم خودم رو که برون گرا هستم با مردهای درون گرا مقایسه میکنم،
و طبیعتا هستن مردهایی که برون گرا هستن و این صبر و گذر زمان رو انقدر ها هم خوب مدیریت نمیکنن،
شایدم به طرق متفاوتی احساسات و ترس، درد، عصبانیت، رنجش خودشون رو تخلیه میکنن...
من یه مدت از برونگرایی خودم در رنجش بودم...
چند وقتی تلاش کردم درونگرا بشم، تاحدی موفق بودم،
مثلا دیروز متوجه شدم من تو محیط کاری تا حد زیادی درون گرا شده ام و اینگونه شنونده خوبی به نظر میرسم،
البته تو محیط کاری یه جورایی رازداری هم مطرح شده و من تا تونستم مسائل رو بازگو نکردم،
اما در مورد خودم هم سکوت کرده ام و این خوبه...
اما از درون گرایی ایده آل ذهنیم،" به معنای بیخیالی، و اینکه بتونم احساساتم رو تو خودم حل کنم و با صبوری منتظر زمان و حل اونها بشم" فاصله دارم،
چند وقتیه که به خودم سخت نمیگیرم، اشتباهاتی دارم اما با لبخند بهشون نگاه میکنم و فقط تلاش میکنم ازشون درس یاد بگیرم و پیش برم...از اینکه اشتباهات باعث رشد من میشن خوشحالم و اصلا ناراحت نیستم که مرتکب اشتباه شدم، راستش لذت هم میبرم!!!
چقدر پراکنده از همه چی گفتم :))
خلاصه کلام،
تمرکز، تمرکز روی کار، تمرکز روی کار،
فعلا شعار من در این روزهاست....