داشتیم برای شهریور برنامه ریزی میکردیم!
اولش من ابراز کردم که حتی برای همین چهارروز هم برنامه ریزی کردم!
نیم ساعت نگذشته بود یک تماسی در روز تعطیل (!!!!!!!!) کل سیستممون رو تغییر داد و در شوک فرو رفتم!
یادم افتاد نه برای برنامه شهریور نه برای همین چهارروز (مثلا) تعطیل هم، "ان شاا..." نگفتیم! بنابراین بهم خوردن!
حالم خوب نبود و حدود یک ساعت و نیم نمیتونستم تمرکز کنم برای کاری که براش برنامه ریزی کرده بودم، بعد یه لحظه با خودم گفتم یعنی بعد این همه ساااال هنوزم مشکلات میخان مانع کارهای تو بشن؟یعنی مثلا با زمان دانشجویی که یه چیزی ما رو به هم میریخت و دیگه نمیتونستیم درس بخونیم (معمولا دوره کارشناسی) هیچ فرقی نکردی و الان هم با یه مشکل، هرچند بزرگتر از مشکلات دوره دانشجویی! بهم ریختی و نمیتونی به کارهات برسی؟؟
و اینگونه من رو برق گرفت! از اون برق ها که میگه باید تغییر کنی! نباید همینجوری بمونی و به یاد این متنی افتادم که یه مدت (دوره کارشناسی ارشد) زده بودم رو دیوار که مدام جلو چشمم باشه:
چه چیز باعث می شود برخی افراد گرچه ناراحت یا ترسیده اند، تمایل به کار و فعالیت از خود نشان بدهند؟ چرا برخی افراد خاص قادرند موانعی عظیم را از پیش روی خود بردارند؟ آنها چطور می توانند در برابر آنچه که دیگران شکست می نامند بارها و بارها تحمل آورند؟
آنها آینده ای برای خود دارند که به مبارزه اش می ارزد، آینده ای که قطعا بدان دست می یابند!