وقتی یه آهنگی رو که باهاش خاطره داری میشنوی و هیچی حس نمیکنی،
وقتی میری بالکن، چراغ ساختمونها، خیابونها، ستاره ها رو نیگا میکنی و سیگار میکشی، اتفاقا آهنگ خاصی هم تو گوشته و هیچی حس نمیکنی...
وقتی خیلی تصادفی عکسی توی گالری گوشی میبینی و هیچی حس نمیکنی...
راستش حس میکنی،
دروغه بگی هیچی حس نمیکنی،
اما اونچه که حس میکنی،
انگار خیلی سطحی باشه، خیلی آروم...خیلی ملایم....
با یه لبخند، نه با درد، نه با سنگینی حسی تو سینه، نه با حس منفی...
اونوقته که،
میفهمی همه چی یه خاطره شده...فقط یه خاطره،
یه خاطره، گویی از سالهای خیلی دور...
همین...
+++امروز هفتمین سالگرد وبلاگمه!
دقیقا 7 سال پیش امروز، 21 مرداد، اولین پست بلاگ اسکای من بود....
چقدر زود، و چقدر خوب گذشت، خدا رو شکر...
امروز روز لبخنده،
یادتون نره لبخند بزنید :) 
مودم همچنان بالا مونده! حتی بالاتر هم رفته!
یکم از خاطرات گذشته خوندم، از سالهای قبل...و بهم یادآوری شد من خیلیییییییی سرسخت تر از این حرفام!!
این دوروز تعطیل خیلییییی فکر کردم! و فک کنم برای اینکه بتونم راحت با این قضایا کنار بیام مغز و ذهن عزیزم شروع به فعالیت کردن و تمرکز کردن رو نقاط منفی و مسائل منفی و افزایش حس های منفی من به قضیه...
انگار مغز من برای بهتر کردن حالم و بالا نگه داشتن مودم، چاره ای جز منفی کردن گذشته نداره!
اصلا همین کارها رو کرده که من همیشه حال رو بیشتر از گذشته دوست داشتم دیگه!
از دست این مغز و کارهاش!! میبینی؟؟
اما من دوس ندارم حسم منفی شه، دوس ندارم وقتی به قضیه فک میکنم حس بدی داشته باشم! نمیخام حس پشیمانی، حس دیگه خوشم نمیاد، حس معلوم نیست دروغ میگفت یا نه، حس باز سادگی کردی ماهی کوچولو جان....رو حس کنم...نمیخام!
اما متاسفانه خیلی وقته مغزم رو سیستم اتوماتیک خودش داره کار میکنه و به من گفته تو کاریت نباشه من همه چی رو درست میکنم!
بنابراین نمیتونم کنترلش کنم و داره کاری رو که سالهای سال تمرینش کردم انجام میده...و دیگه افسارش دست من نیست...
و اما مغزم یه دستور دیگه هم داده، یه هدفی بزرگتر از چاپ مقاله و کتاب و....یادگیری زبان های مختلف دیگه!
و اینبار همسرم مخالفت نکرد و حتی در طی گفت و گوهای طولانی هم فکری کردیم و در نهایت امشب به نتیجه رسیدییییییییم...
اینکه من برای کنکور ارشد امسال برای چه رشته ای تلاش کنم :)
یعنی میشه یکی دیگه از آرزوهام برآورده بشه؟که من یه ارشد و دکترای دیگه هم داشته باشم؟ :)
خدایا توکل به تو و رحمت تو...
امروز مودم بالاست! و شاید موقتی باشه و فردا مودم پایین باشه، اما باید از مود بالای امروزم لذت ببرم!
تصمیم گرفتم به خودِ "کرگدن" خویش بازگشت داشته باشم و بیخیااال همه چی بشم...
تصمیم گرفتم کارهام رو لیست کنم و تمرکز کنم.
فرانسه و اسپانیایی خود را تقویت میکنیم.
مقاله همسر رو تموم میکنیم خیالش راحت شه (و البته خیال منم راحت شه چون هرروز میپرسه مقاله چی شد!!)
پایان نامه ارشد خود را ویرایش کرده و میفرستیم برای چاپ(به عنوان کتاب)
مدرک آی سی دی ال را میگیریم.
و با دوست خود مقاله جدیدی را شروع میکنیم.
و از همههه مهمترخوانش یه کتاب خیلییییییییی خوب و هیجان انگیز رو شروع کنم...دلم برای یه کتاب خوووووووب لک زده. باید برم گودریدز و چک کنم...
دیشب یه استوری از یه سریالی دیدم، و باعث شد بعد مدتها به یاد یه رفیق بیفتم! رفیقِ بازیگرم که رفاقت باهاش نترکیده (لااقل هنوووز)
و بهش پیغام دادم، نوشتم رفیق؟ و نوشت جانم! و نوشت نیستی چرا...
توضیح ندادم چرا چند ماه نبودم... نگفتم علتش یه رفیق دیگه بود، نگفتم که نبودم و الآن برگشتم! چون شاید برنگشتم! هیچی نگفتم، فقط گفتم سر فرصت صحبت میکنیم...
انگار خواسته باشم به خودم ثابت کنم رفیق های زیادی دارم که میتونم روشون حساب کنم، همین! وقتی یه نفر بعد این همه مدت هنوز مشتاق صحبت با تو باشه حالت خوب میشه...همین... اطمینان حاصل شد و تمام!
یکم از پست های تابستون سال 94 خودم رو خوندم، همونها که بعدها رمزدار شدن!
و متوجه شدم از مصاحبه دکترا تا اعلام نتایج دقیقا دچار همین حالتی شده بودم که الآن بهش دچارم! حس افسردگی، بی هدفی، تعلیق و سردرگمی، و ناآگاهی از آنچه که آینده برات به ارمغان می آورد!
و فهمیدم با وجود نا امیدی عجیب، از مهرماه زندگیم رنگ و بوی شادمانی رو دید و نگرانی هام بی مورد بودن...دکترا رو شروع کردم و کلی اتفاقات رنگارنگ...
پس میتونم نتیجه بگیرم که این چرخه تکراری زندگی با من بازی میکنه و الآن باید با تجربه تر باشم و بازی نخورم...
پس میشه امیدوار بود و یکم صبور تر...فقط یکم...لطفا...
البته یه تفاوت خیلی ریزی بین سال 94 و امسال هست، سال 94 یه هووو تصمیم گرفته بودم که تنها شم و یه مدت خودم رو از همه کس و همه چی رهانیده بودم.
امسال نمیتونم این کارو بکنم، و چقدرررر دلم میخاست میشد، اما متاسفانه تاهل یه پّک کامل و تغییرناپذیره و نمیتونی گزینه "گاهی میخام تنهای تنها باشم" رو بهش اضافه کنی...
++پ.ن
مود امروز یکشنبه م هنوز بالاست، حتی بالاتر از دیروز.....
نوشتم
وقتی به قدرت واقعی خودت پی میبری که چاره ای جز قوی بودن نداشته باشی...
میشه وضعیت الآن ما...
تو قوی
من قوی...
دراز میکشم و آهنگ
Si t'étais là
رو گوش میدم
میگه
آیا صدای من رو میشنوی؟
آیا من رو میبینی؟
اگه اینجا بودی چی میگفتی؟
انگار روحم رو تکه پاره میکنن اما خم به ابرو نمیارم و باز گوش میدم و این آهنگ رو تکراره...
شکلی جدید از مازوخیسم من!
امروز صبح که برای کلاس اسپانیایی بیدار شدم سردرد، سرگیجه و دلدرد داشتم. بعد کلاس صبحونه خوردم و با همسر رفتم دکتر و دکتر گفت احتمال قوی کرونا باشه، سیستم گوارشیم رو بهم زده و معده درد شدید داشتم.
سرم زدم و چندتا آمپول...
برگشتم خونه خوابیدم و کلاس فرانسه رو خواب بودم و وقتی برای کلاس جبرانی خودم بیدار شدم تو گروه واتساپ دیدم کلاس فرانسه تشکیل نشده و نیشم باز شد.
حالمان خوب است. خدارو هزارمرتبه شکر.