تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

توصیه

هیچوقت دیگه تمام حرفها و هرچه در قلبت میگذرد به کسی نگو....

هروقت حس کردی که دنیا میخاد بهت یاد بده که تودار باشی و ساده نباشی، به حرفش گوش بده و خوب نمون!!!

لازم نیست خوب بمونی! میتونی بد بشی! اصلا بذار دنیا تورو به مسیری ببره که بد بشی! لازم نیست با همه خوب باشی!!

چند وقت پیش وقتی یه اتفاقی افتاد و حس کردم قراره از ورژن همیشگیم که به همه اعتماد میکنه دور بشم ناراحت بودم، یه دوستی وارد زندگیم شد و فهمیدم که نه، هنوزم میشه به بعضیا اعتماد کرد،

اما الآن میفهمم که نه!

ماهی کوچولو جان،

شما روندی رو که میخاستی پیش بگیر...

اعتماد نکن،

و از ورژن همیشگیت تااااااا میتونی دور شو...

با سیاست و زیرک شو...

این نباش،

این نباش،

اینجوری نباش...

بغض گلوم رو گرفته...و نمیتونم گریه کنم...

رهایی

امروز حس رهایی دارم،

رهایی از چی؟

از تماااام حس هایی که تو سه ماه اخیر حس کردم،

تمام حس های مثبت و منفی و حس اینکه چرا نمیشه و چرا نباید بشه و چرا نشده؟

بی حس شدم،

بی حسِ خووووب!

و اینگونه دوباره بهمان یادآوری میشود که،

همه چی رو بسپار به زمان،

خودش همه چی رو حل میکنه،

خودش همه چی رو ساده میکنه،

خودش همه چی رو میشوره میبره...

"زمان" جان،

دستت درد نکنه...

شناخت

گاهی وقتها یه اتفاقاتی تو زندگی فقط و فقط بخاطر این میفتن که تو از افرادی که تو زندگیت داری، از اطرافیان، از خودت، یه شناختی پیدا کنی...

تا وقتی اون اتفاق نیفتاده، و عکس العمل دیگران و خودت رو ندیدی نمیدونستی و هیچ شناختی از دیگران و خودت نداشتی...

میدونم خیلی گُنگ نوشتم اما بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم...


فهمیدم همسرم خیلییییییی صبوره، خیلیییییییی صبور تر از اونچه که فکرش رو میکردم،

و فهمیدم همسرم خیلییییییییی بیشتر از حد تصورم من رو دوست داره و با وجود اتفاقات اخیر انقدر آروم برخورد کرد فقط بخاطر اینکه از عکس العمل من و از تصمیم من میترسید...

و فهمیدم اونقدری که فکر میکردم قوی نیستم و هنوز جا داره قوی تر بشم و ظرفیت بیشتر از اینها رو دارم...

و فهمیدم بعضی اتفاقات، بعضی لحظات، بعضی افراد، هرگز از خاطرت پاک نمیشن...


و فهمیدم یه دوست خیلییییییییی خوب و درجه یک میتونه بدون هرگونه قضاوتی از کارهات به حرفات گوش بده، درکت کنه، و مثل یه مشاور حاذق کمکت کنه و راه درست رو بهت نشون بده...حتی بگه میدونستم، میشناسمت، از چشمات معلوم بود...

بهم گفت: ماهی کوچولو، به تمااااااام افراد خفنی که قراره وارد زندگیت بشن فکر کن...

و همون لحظه، همون ثانیه، برام جذبش کرد، و من برگشتم و یه فرد خفن جوری نیگام کرد که بهم گفتن تاحالا ندیده بودیم کسی رو اونجوری نیگا کنه...

اتفاقی نیفتاد، وارد زندگی هم نشدیم، اما فقط بهم ثابت کرد که راست میگه، و باید صبور باشم...

همین.

Is this the end of the chapter?

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چند وقت بعد!

یه پستی رو از سال 98 اینا خوندم،

دیدم اونجا دلم میخاسته حس استقلالم از همسر بیشتر بشه و از اینکه یه حساسیت هایی روش دارم اذیتم میکنه، و در جستجوی راه هایی برای کم کردن این حس ها بوده ام!

انقدر اتفاقات زیادی افتاده که این تصمیم و این خواسته م یادم رفته بود!

اما دیروز که خوندمش دیدم الآن به اون سطح استقلال رسیدم و شاید خیلی فراتر از اون سطح رو تجربه میکنم!

باز بهم یادآوری شد، هرچی رو که بخوایم اتفاق میفته، هرچی رو که بخوایم محقق میشه، هرچی رو که بخوای باید بخوای و بعد حتی اگه تو یادت بره گویا دنیا و کائنات یادشون نمیره و ممکنه در یک زمانی که خودشون مشخص میکنن محقق بشه! باید صبوری کنی همین!

الآن که زندگیم پیچیده شده، الآن که در شرف تحولات بزرگه، الآن که با آغوشی باز منتظر مرحله بعدی هستم،

همش منتظر سورپرایز های دنیا هستم!

دیگه چی میخاستم و یادم نمیاد؟!!!