به طور محسوووووووس حسم بهش عوض شده!
حالا دیگه هرروز چندین بار مغزم بهم الارم میده که شوهرته!!! و این باعث شده حسم هم عوض شه!! قشنگ به سمت دوست داشتن بیشتر در حرکتم...
امروز شیرینی بردم دانشگاه و کلی خنده با اساتید که گفتن ما دیگه از شما انتظار مقاله نداریم فعلا برو خوش باش:)))) بعد یکی از اساتید کارشناسیم که در حد سلام علیکیمپرسدی مناسبت؟ گفتم ازدواج گفت عه سرت کلاه رفت؟گفتم آره! گفت بعدا حالت رو میپرسم :))) تبریکی پست مدرن!!
بعدشم رفتم با همسری برای روز پدر برای باباهامون کادو خریدیم :) برای باباش کمربند خرید و برای بابای من اودکلن :)
فردا میاد ناهار و چون مادر در سفر هستن میخام سالاد درست کنم و کتلت بپزم :دی
و امروز و فردا مطالعه برای آزمون جامع تعطیل :|
4 شنبه هم که کلاس خصوصی دارم و باید کلی سوال طرح کنم براش! نمیدونم دقیقا کی!
+روز دوم آموزشگاه با مامان نون خوشمزه پختیم برای صبحونه. جالبه هم خودش هم مامانش پیاده شدن از ماشین مامان قشنگ فک کرده بود من چیزی گفتم!!!! فک کن بتونم بگم!!
بعد رفتیم ناهار و کلی گشتیم! خیلی هم خوش گذشت 3 نفری :))
++امروز گفت فلان چیز رو میخرم و ...بعد گفت مگه چقدر مونده بریم خونه خودمون! عین این عقده ای ها لبخند نشست رو لبام...
دست خودم نیست دارم اذیت میشم بخاطر ناهماهنگی ها.
البته خاله ام گفت بعضیا اینجوری هستن! عب نداره که همسری کمتر میاد و تو بیشتر میری. البته من خیلی رعایت میکنم مثلا گفتم فردا عصری که میریم کادوی باباش رو بدیم عمرااااااا شام بمونم. هفته ای 2 وعده فقطططططططططط.
++از دوستم که دوستش همکار همسر میباشد شنیدم احتمالا همسری از اون کار نیمه وقتش حدودای 3 میگیره! نمیدونم اطلاعات چقدر صحیح باشه! مایه خرسندی میباشد!
باید اعتراف کنم که چند روز بعد عقد من یه جوری شده بودم! این فکرها اومده بود سراغم که عایا من واقعا میخواستم ازدواج کنم؟زود نبود؟ :))))) (با اینکه شاید 27 سالگی از نظر خیلی ها دیر و به موقع باشه از نظر من میتونه زود هم باشه!)
و کمی افکار شک برانگیز اومده بود سراغم! با اینکه هییییییچ مشکلی با همسری نداشتم و ندارم و از هر نظر راضی بودم وهستم.
اما با تولد بچه یکی از دوستام حس های خوب بهم دست داده! اینکه این روزهای سخت نامزدی هم میگذره و روزهای بهترتر هم میرسه! روزهایی که رسما و کتبا خانواده میشیم خودمون 2 تایی و بعدشم 3تایی و چندتایی! :))
همین 2 روز پیش به دوستم گفتم همه مون یه حس مثبت به مجرد موندن داریم اما تجربه دوستان ثابت کرده که این نیاز به خانواده بودن و نیاز به داشتن یه شریک ابدی یه جایی تو زندگی میاد یقه ت رو میگیره و فشار میده...چون باز هم تجربه خیلی ها ثابت کرده مساله خیلی از ماها استقلال نیست و خیلی از دوستان و فامیل ها حتی خارج از کشور و مستقل هستن اما این نیاز فطریه و با استقلال حل نمیشه.
حالم خیلییییی خوب بود، امروز صبح آموزشگاه و کلاس بعدشم ناهار خونه همسری اینا، مادرهمسر سردرد داشتن قشنگ راحت همه کارها رو کردم بعد ناهار جمع و جور و شست و شو یکم دراز کشیدیم و با همسری دراومدیم من رو برسونه و خودش بره کلاس.
اما وقتی برگشتم کمی که با مامان حرفیدیم لابه لای حرفاش گفت که از اینکه همسری و مامانش از ماشین پیاده نشدن ناراحت شده یه جوری شدم! گفتم که مامانش همیشه پیاده میشه من جلو بشینم همیشهههه، بخصوص وقتی برادر همسر هم باشه، اما اینبار دلش میخواست جلو بمونه و من فک کردم فک کرده اگه پیاده شه باید جاش رو بده به من. اما توجیهی برای پیاده نشدن همسر پیدا نکردم! یکم خلقم تلخ شد! یکم! چون تصمیمم به بیخیالی خیلی جدیه! یه بارم دوست جونی شبنم بهم گفت که انقدرررر اینجور مسائل پیش میاااد باید بیخیالی طی کنی وگرنه خودت اذیت میشی، من این رو آویز گوشم کرده ام. ایشالا این مسائل حل بشن و پدرجان من هم از خر شیطون بیاد پایین برنامه جدید من رو قبول کنه. انشاله.
++بهترین مکالمه هفته:
-با خودت حرف میزنی؟!
=آره خیلی این کارو میکنم گاهی مامان میپرسه با کی حرف میزدی میگم با خودم!
-کاش زودتر میگفتی!
=چیه؟تاثیر گذار بود؟(خنده)
-نه!
=چی بعد عقد انجام دادم که قبلش شاید تاثیر گذار میبود!
-حال ندارم فکر کنم، حالا بعدا میگم.
بعدا!
-کلی چیز هست که اگه قبل عقد میفهمیدم انقدر تاثیر گذار بود که خیلی زودتر اقدام میکردم برای با تو بودن.
در اینکه دیروز و امروز خیلی روزهای بدی بودند اصلا شکی نیست!
و اینکه الآن بعد یک دوش که حالم رو جا آورد و فکر کردن به راه حل مشکلم و باز کردن کتاب Introduction to research in education عزیییییز و البته صحبت با همسری عزیزم، حالم خیلی خوبه عجیبه!!!
همسری خیلی خوش اخلاقه که چیزی نگفت! تازه فکر میکنه من به بابا اینا برنامه رو نگفتم و حالا از خودم یه چیزی گفته ام که این هفته اینطور بگذره! نمیدونه دعوا کردم
بعد تنها کاری که میکنه اینه که باخونسردی میگه صبح فلان جا باش که برت دارم :) فداش بشم بعد حق دارم پیش همه ازش تعریف کنم و دفاع کنم :)
یه هفته ای بود که من قاطی کرده بودم البته علت اصلیش پ بود! و حالا که شروع شده من حالم بهتره! فک کنم هرماه تو مطالبم اشاره به این موضوع که این پ لعنتی واقعاااااااا رو سطح تحمل و سطح اعصاب خانوما تاثیر داره! بیچاره ما هرماه یه سقوط روحی روانی طی میکنیم 
++هرروز باید 3 تا بوک چپتر و 2 تا مقاله بخونم که تو 30 روزی که دارم مطالب تموم شه! من میتونم مگه نه؟!
*این نیز بگذرد......
میدونستم از خوندن برای آزمون جامع خوشم خواهد آمد، هرچی باشه از نوشتن مقاله خیلیییییی بهتره...دیروز کم خوندم اما امروز از خودم راضی هستم!
از صبح تا چند دیقه پیش هم آن نشده بودم و تمرکز داشتم...
و اینکه میبینم مطالبی که ترم اول خوندیم کامل در حافظه زنده و سرحال میباشند مایه خرسندی میباشد!!
مشکلات نامزدی شروع که چه عرض کنم از قبل عقد تو ذهن و واقعیت بودن! اینکه بابای من گیر میده و اصلا انعطاف پذیری نشون نمیده و درک نمیکنه که بالاخره یه تغییری ایجاد شده و دوست داره به همون روال قبلی و راحتی و برنامه های قبلیش پیش بره!
منم هربار میخوام بگم همسری بیاد استرس میگیرم!!!!!!! امروزم زدم زدی دعوا شد! خب 2 هفته ست همسری پاش رو خونه ما نذاشته، نمیشه که من هی برم اون نیاد! منم دیگه نمیرم!
نمیدونم واقعا! نمیدونم چرا من رو اینقدر تو منگنه قرار میدن! به همسری گفتم این هفته خودم میرم آموزشگاه و لطفا بحث بیام بیا بمون بمونم نکن!
من بیچاره به خواسته خودم هم نمیرسم! فقط میخام صلح برقرار باشه یا اینور راضی یا اونور! من این وسط در نقش هویج میباشم!
چطور تبدیل به این آدم شدم خودم هم نمیدونم!
چطور اینقدر ریلکس هستم نمیدونم!
چطور هیچی برام مهم نیست، چطور با بحرانها کنار میام و حتی با دید بی نهاااااااایت مثبت بهشون نگاه میکنم نمیدونم!
امروز فهمیدم که وقتی فهمیدم خونریزی مغزی دارم چقدرررر ریلکس و حتی شاید خوشحال بودم که قراره یه مدت استراحت کنم!
عجیبه همچین دیدی از کجا اومده و در طول زمان چطور من همچین شخصتی برای خودم ساخته ام؟! بخصوص تو یه زندگی مشترک شاید اساسی ترین مورد همین باشه که خیلی گیر ندی! بگذری...
خدایا؟میدونی شکرگزارم؟
برای چندمین بار یه چیزی رو فهمیدم، نمیدونم عمدا این کار رو میکنه میخواد من رو تست کنه یا میخاد یه حد و حدودی رو مشخص کنه. خوشبختانه هربار سربلند از امتحان بیرون اومدم. همسری گاهی که بیرونه یا جواب نمیده یا جواب میده خیلی مرموز میگه بعدا تماس میگیره، و من خیلییییییی کول میگم اوکی و سوال نمیپرسم! و هربااااااار خودش اعتراف کرده که کجا بوده و چی بود! بدون اینکه من بپرسم! خیلی جالبه، میدونم که دوست نداره تو کاراش سرک بکشم وهرگز قصد همچین کاری هم ندارم و از این کار بدم میاد. اما اینکه عمدا مرموز میشه برام جالبه! امروزم تکرار شد، گفت قراره بیاد بیرون وقتی داشتم کتاب انتخاب میکردم و گفت میاد کتاب رو بگیره و حتی مسیر رو هم گفت و حتیییییییی بعدش با من که صحبت میکرد با یکی هم حرف زد و گفت فلانی رو میگم و من حتی نپرسیدم کیه پیشت!!!!!!! :)))))) خیلی باحالم
++مطالب آزمون جامع رو طبقه بندی کردم برای برنامه ریزی، در یک ثانیه یه استرس 5 تنی وارد شد که به خوبی کنترلش کردم سریع با دوستام حرف زدم و به خودم تلقین کردم که تو این 30 روزی که دارم میتونم تمومشون کنم و مهم نیست و فورمالیته ست این آزمون و عمرا تو درسی fail بشم و ........
اما حقیقت این است که دوست نداشتم این ترم برم آموزشگاه همسری برای تدریس و قطعا زورکی و اجباریه برام! کاش این رو بدونه که
I'm only doing this out of my love for him