دیشب به همسرم حسودی کردم!!
رفته بودیم لوستر ببینیم، با مامانو بابام، بعد عکس یکیش رو فرستادم که خیلی خوشمون اومده بود که اگه اوکی بده بخریم، که گفت تو عکس زیاد متوجه نمیشه و بابا گفت فردا بیاید ببینن بعد بخرید، خلاصه رسیدم خونه دیدم نوشته الآن خیابونا خلوته میخوای الآن بریم، فک کردم شاید رفته باشه و اس دادم جواب که نداد زنگ زدم! گفتم شیکار میکنیییییییی؟گفت دارم کتابهایی رو که میخوام ببریم خونه مون جدا میکنم!! باقی رو هم میخوام رایگان بدم این کتاب فروشی هایی که کتاب دست دوم میفروشن...
حسودیم شد به این اشتیاق! حسودیم شد به این انرژی که از صبح دنبال کارها و.......عصری هم کلاس! بعد این انرژی رو پیدا میکنه برای اینکه کارهاش رو سریعتر پیش ببره برای اینکه بریم خونه مون...
خندیدم به خودش هم گفتم! گفتم ماشالا و باریکلا! منم اینطوری نشستم هیچ کاری نمیکنم! البته منم صبح رفتم بالش خریدم و بالش و یه لحاف و یه تشک سفارش دادم و بعد عصری هم که بیرون بودیم! اما خب!!
خدایا منم از این انرژی ها میخوام!
دوستم گفت همسرت مثل ملوان زبل اسفناج میخوره اینطوریه ماشالا!
گاهی به آدمهای درون گرا حسودیم میشه! بنظرم اینکه یه نفر بتونه احساسات و افکارش رو درونش نگه داره و بتونه در برابر بروز اونها مقاومت داشته باشه یه قدرته!
درسته که درون گراها فکر میکنن ما برون گراها یه قدرتی داریم اونم قدرت بروز احساساته، اما من حس میکنم در بیشتر موارد، درون گرایی ارجحیت داره!
غیر از مورد ابراز محبت و احساسات مثبت، درون گرایی خیلی بهتره! اینکه بتونی ناراحتی، خشم، غصه ت رو برای خودت نگه داری و بتونی که سریع تخلیه ش نکنی یه موهبته...
دوست دارم که بتونم تو این موارد درون گرا بشم! دوست دارم که بتونم انقدر قوی بشم که هر ناراحتی رو سریع بروز ندم!
اما همین تلاش هم داره انرژی میبره! انرژیم داره تموم میشه! بخصوص که ماشالا میان دوستان یه دوستی ندارم که انرژِی مثبتش از من بیشتر باشه! تو دوروبرم تنها کسی که انرژی مثبتش فراوانه خود منم! و وقتی انرژی مثبتم کم میشه باید خودم خودم رو شارژ کنم، کسی نیست بهم انرژی مثبت بده!!
چند وقتی بود صحبت این بود که آدمهای باهوش ضریب حساسیت بالایی دارن، و افراد هرچه کم هوش تر، بیخیال تر!
من دوست دارم بیخیال باشم، خیلییییییییی، اما در راستای این تلاش برای بیخیالی داره انرژی مصرف میشه. فرد بیخیال اصلا متوجه بعضی چیزا نمیشه و ذهنش مشغول نمیشه! اما من، یه دور متوجه میشم، یه دور ذهنم مشغول میشه، بعد تازه متوجه میشم که انگار حساسم، پس تصمیم میگیرم که بزنم به بیخیالی و شروع میکنم به تلاش برای دور کردن اون فکر! یعنی حسابییییییی خسته م میکنه!
من آدمی هستم که باور دارم هرکسی میتونه در خودش تغییر ایجاد کنه، اما همیشه اینم گفتم که تغییر بعضی مسائل بخصوص وقتی ژنتیکی میشن و تو محیط هم تشدید میشن واقعااا سخته! و الان خودم شدیدا با یکیشون درگیرم...
تنهام، خیلی تنهام! ما همه مون تنهاییم و فقط خدا رو داریم...
این رو فراموش نکنید.خدا هست! و فقط خدا هست...
یه چیزی بگم! اگه وبلاگی رو میخونید، مثلا وبلاگ من و این فکر میاد تو ذهنتون که اینا چقدر خوش شانس و خوشبختن باید بهت بگم سخت در اشتباهی!
ما خوشبختی رو میسازیم! از اتفاقهای کوچیک برای خودمون شادی های بزرگ میسازیم و مسئولیت شاد بودنمون رو بر عهده میگیریم!
ما به خودمون سخت میگیریم و رو اخلاق و توانایی هامون کار میکنیم!
ما تایم صرف میکنیم برای ساختن رویاهامون و علاوه بر تصورات قشنگ و فرستادن انرژِی مثبت به دنیا، دست روی دست نمیذاریم و پا میشیم و تلاش میکنیم و رویامون رو میسازیم.
ما آدمهای شاد و دلخوش، سخت نمیگیریم و میبخشیم و فراموش میکنیم و گذشت میکنیم و انرژی مثبت به اطرافیان میدیم و بازتابش به خودمون برمیگرده!
ما آدمهای شاد قوی هستیم و انعطاف پذیر و خودمون رو با اتفاقات و محیط وفق میدیم...(در حد توانمون
چون من مهر، آبان و آذر سر اون دانشگاه دور که رفتم خیلی غرغر کردم)
و از همه مهمتر اینکه ما آدمهای شاد و به اصطلاح خوشبخت از نگاه دیگران، "راضی" هستیم، کلیدواژه خوشبختی رو "رضایت" میدونم و بس!
رضایت فعالانه، نه رضایت منفعلانه! رضایت از چیزهایی که دست خودت نیست و تحت کنترلت نیست، و رضایت از مواردی که سرنوشت برات رقم زده.
و نارضایتی از تنبلی، ناراحتی، افسردگی های مقطعی و تلاش برای گذر از اینها و تغییر هرگونه خصوصیتی که خوب ندونیم.
ما آدمهای شاد، شادی مون رو خلق میکنیم. هر لحظه، همینجا!
با یک لیوان شیر و خرما یا چای و بیسکوئیت پُتی بور و موسیقی...