من همیشه تو ذهنم یه بانوی باوقار دارم که الگوی منه، بانویی که هیچی به روش نمیاره، خیلی قویه، آرومه، همیشه لبخند میزنه و غرغر نمیکنه، به شوهرش میرسه، اگه حرفی زده شد و چیزی گفتن اصلا به شوهرش نمیگه، خیلی با سیاست رفتار میکنه و و. و.....
این شخص خیالی که ساخته شده از تکه هایی از افرادی که شخصا میشناسم، یا تو فیلمها دیدم یا شنیدم...یک زن ایده آله!
خیلی وقتها بهش نزدیک میشم و گاها تعجب میکنم از اینکه چطور بعضی چیزها رو به روم نمیارم و خیلی عادی میشم! و خیلی وقتها هم بخصوص وقتی عصبانی هستم و هرچی تو ذهنمه میگم خیلی ازش دور میشم! دیشب یکم ازش دور شدم و یه چیزی به همسر گفتم که نباید میگفتم! اما خب حالا گذشت...امیدوارم مثل خیلی چیزهای دیگه از خاطر همسری پاااااک بشه.
تصمیم دارم به حرف اون مشاوره گوش کنم! گفت خانوما لازم نیست کار خاصی کنن، فقط رو خودشون و سلامتی و شادابی شون کار کنن، ورزش برن، گردش برن، و شاد باشن.
بخاطر تغییرات هورمونی شدید از 3 شنبه قاطی دارم شدیییییییید! یه مقاله هم نخوندم، یکم لوس شدم و اونروز به همسری میگم تو مود لوسیم هستما...
میگفت قهوه خوبه، روزی یه فنجون از همه چی خوبه، گفتم حتی از من، گفت از تو که هرچقدرم باشه کمه...بعد گفت من منظورم اونایی هستن که تو دسترس نیستن، یه همچین چیزی، منم گفتم ممنون که به من گفتی در دسترس!!!!!!! گفت منظورم رو اشتباه متوجه شدی، من میگم هرچقدرم باشی سیر نمیشم و هر مقداری از تو کمه! گفتم دیدی لوس شدممممممممممممممم! گفت خدا به داد من برسه

دیشب خیلی ناراحت بودما، صبح هم تو ذهنم با خودم و همسرم قهر کرده بودم و حتی مثل همیشه بیدارش نکردم و خیلی آروم گفتم 6 ونیمه! اما بعد که بیدار شد و دست و صورتش رو شست بغلم کرد، کلا همه چی از ذهنم رفت و حالم خوب شد!! فک کنم الآن شدت لوس بودنم رو درک کردید!
هیچی دیگه! باید یکم برم بیرون و یکم هواخوری تا شب که همسری میاد یکم به خودم برسم حالم خوب شه اینطوری تو همین ماه اول زندگیم رو به باد فنا میدم
++مامانم تشویقم میکنه میگه آفرین که غذا میپزی و از همین اول خودت رو به کار عادت میدی. امیدوارم همینطور پیش بره.
صبح زود فرصت عالی برای منه که به کارام برسم، همسری عادت داره و میتونه تا 10-10:30 بخوابه؛ اما من نمیتونم! ساعت 7 رو که میگذره من دیگه خوابم نمیبره؛ به ندرتتت بعد نماز صبح میتونم بخوابم و تازه اکثرا خواب بد میبینم و پشیمون میشم! از بدترین خوابها خواب بعد از سحر و نماز صبحه اطلاع دارید که؟
حالا اتاق خواب ما فقط یه پنجره به پاسیو داره و نورش کمه! و این عالیه اصلا فکرشم نمیکردم انقدر نبود و کمبود نور بتونه من رو خوشحال کنه! چون میتونم کمی بیشتر بخوابم و هر لحظه از روز میتونی حس کنی شبه و بتونی یه چرت خوب بزنی!
داشتم میگفتم! صبح زود بیدار میشم و بی سر و صدا به کارام میرسم، شاید تنها فرصتی باشه که من بتونم سریع با ذهن باز و مغز آماده به کار، کمی بهکارهای عقب افتاده م برسم...
همسری رو هم بیدار نمیکنم :)))
الآنم بعد دوش سحرگاهی خیلی سرحال و شاداب بوده و گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون کمی بعد تبدیل به کتلتش کنممم. برنج شستم و گذاشتم تو پلوپز، و دارم فکر میکنم در مرحله اول رساله دقیقا چیکار باید بکنم؟!!!
به استاد راهنمام پی ام بدم؟گفته هر مقالههه ای که خوندی خلاصه میکنی میاری میدی به من! به به!!
بشینم یه مقاله بخونم خلاصه کنم! شاید در این حین چیزی به ذهنم رسید...
+دیروز نزدیک خونه مامان اینا کلاس داشتم بعد کلاس زنگ زد که اگه همسریت نهار نمیاد بیا اینجا. با اینکه صبح که همسری گفت من کار دارم تو هم برو خونه مامانت اینا، و من مخالفت کرده و گفتم میام خونه خودمون به کارام میرسممم، وقتی مامان گفت گفتم بااااوشههه و رفتم و تا عصری اونجا بودم و 7 برگشتم که تا همسری بیاد دوش بگیرم و شام آماده کنم...مامان فردا میره پیش خواهرم!!! به مدت 10 روز!! خدای من
++با وجود همچین تغییر بزرگی در زندگیم و شروع زندگی مشترکمون، حس میکنم به یه تفریح یه مسافرت 2-3 روزه و یا یه کار هیجان انگیز نیاز دارم...
کاش 17-18 اسفند همسری راضی شه یه سفر کوتاه با ماشین خودمون بریم...
دقیقا شد 8 روز که اومدیم خونه خودمون، رسما! قبلش چند شبی بودیم و کار کردیم و تمیزکاری که وقتی مامان اینا میان خونه خوشگل باشه! شنبه با مامان باباها اومدیم و شیرینی خوردن و دعامون کردن و رفتن!!! هیشکی خبر نداره اومدیم که 40 عمه بگذره. (از اول تصمیم داشتیم مراسم نگیریم اما قرار بود یه مهمونی شام باشه و بعد دسته جمعی بیایم ما رو راه بندازن و یکم تزئین ماشین و بوق که موند برای بعد...)
یکم عجیب غریبه! یه حسهای قاطی پاطی هست (البته همهه شون قشنگگگگگگ) ولی گاها هم حس میکنم تو هتل زندگی میکنیم و اینجا بودن موقتیه!
تغییر اساسی در همسر اینه که دیگه اصلااااااا بهونه گیری نمیکنه و بی نهایت خوش اخلاق شده، چون تموم بدعنقی هاش از این بود که اومدنمون به تاخیر افتاد.
اینکه با همسری خیلیییییییییییی راحتم خیلییییی خوبه و توصیه میکنم اولین معیارتون این باشه که پیش شخص مورد نظر خودتون باشید و لازم نباشه خودتون رو تغییر بدید، تغییر رفتاری و ظاهری و.......
من تنها کاری که میکنم اینه که کنترل خشم دارم + افزایش ناز و لوس شدن! باقیش خودمم و خودم و همسری ماهم...
جمعا 3 وعده هم غذا نپختم چون مامان غذا داد و 2 بار مهمون بودیم و دیروزم که همسری صبح میره شب میاد مامان اومد و 2تایی کلی غذا پختیم فریز کردیم. تازه چون بابای من مخالف فریز کردنه و مامان به جز گوشت و مرغ و لوبیا سبز هیچی فریز نمیکنه زنگ زد از خاله م پرسید...
راستی برای اتاقی که مثلا اتاق بچه مون خواهد بود در آینده، همسری یه میز تحریر و کمد و کتابخونه سفارش داد که خودش طراحی کرده بود و رنگشم باهم انتخاب کردیم، عااااااالی شده و یه میز کار و اتاق کار فوق العاده شده، چراغ دیواری هم زده به سمت پایین نور زیاد شده من خیلی دوست دارم. دست همسری درد نکنه، همه جوانب راحتی من فراهم شده.
هنوز 100% جابه جا نشدیم و اینکه من هنوز موفق نشدم یه مقاله بخونم رو میذارم به حساب اینکه کارها هنوز تموم نشده!!
البته بازیگوشیم هست هرچند کم؛ یه فیلم دیدم و کتاب میخونم و...3 بار وقتی همسری کلاس بود رفتم خونه مامان اینا و البته کلاس هام هم فراموش نشه.
فردا هم کلاس دارم و دارم میخونم ببینم باید چی درس بدم!! شام هم سوپ پختم عالی شده
همسری دور وبر 9 میرسه...باید یکم از این فضا بیایم بیرون و به کارامون برسیم! داره عید میاد!!! خدا رو شکر خودم خونه تکونی ندارم و شاید کمی به مامان کمک کردم...
فیلم 4 شنبه سوری رو دانلود کردم بعد از سالها دوباره ببینم!
+امسال انقدر کم بارون و برف بارید و هوا کم ابری بود که الآن که نزدیک 2 هفته ست هوا ابریه و بارون میباره سکوت کرده و اصلا اعتراض نمیکنم که وای چرا ابریه...خدا رو هزار مرتبه شکر ایشالا همینطور بباره تا آخر اردیبهشت.