تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

دوباره من و جنب و جوش

باز دچار اون حالت شدم، همون حالتی که میخام به همهههههه کارهام و علائقم برسم!

از اونجایی شروع شد که تمرین اسپانیایی رو انجام میدادم و یکم مرور میکردم برای ترم جدید آماده باشم و حالت خرگوشی داشتم که به به  اسپانیاییییی :)

بعدش نشستم فایلهای آزمونهای قبلی رو که ترم های پیش طرح کرده بودم زدم رو فلش که فردا وقتی دانشگاهم برای کلاسهام سوال طرح کنم،

در این اثنا چشمم خورد به  یه فولدری به نام "کتاب من" که توش فایل ورد کتابم هست...

یادم افتاد پارسال همین موقع ها بود که دیگه خیلی جدی شروع کردم به تایپ کتابی که سالها قبلش تو دفتری نوشته بودم و حتیییییی به اون دوست نویسنده و خلاقم پیغام دادم که یه جای داستان گیر دارم و کمکم کن از این مخمصه رهایی پیدا کنم و قول داد کمکم کنه...

و دقیقا یک سال بود کتابم درست وسط یک جمله رها شده بود!!!!! (خودم کاملاااااا متوجهم که از جمله مجهول استفاده کردم که تقصیر رو بر سر یه عامل بیرونی انداخته باشم، میدونمممم)

همین باعث شد به لیست بلند بالای کارهایی فکر کنم که دوست دارم انجامشون بدم و براشون وقت بذارم.

ولی خب خیلی طبیعیه که من مشغله م زیاده و نمیتونم به همه شون برسم و همه رو انجام بدم! 

اما گمان میکنم طبیعی نیست که دلم نمیخاد بخوابم و از نیازم به خواب پکر میشم و دلم میخاد همه رو انجام بدم :)))

متاسفانه ترم بعد درسهای جدید و بسیار سخت و جدی دارم که چند روزه شروع کردم براشون مطالعه کردن و کتاب خریدن و فایل تهیه کردن و.......

بنابراین اون تایمی که مدنظر دارم برای انجام کارهایی که دلم میخاد و بهشون علاقه دارم، هی کمتر و کمتر میشه...

این حالت من معمولااااا موقتیه...امیدوارم یه اتفاقی بیفته و یه هیجانی وارد بشه که از این حالت هایپری دربیام. امیدوارممممم.

+خدایا هزار مرتبه شکرت.

خوشی های کوچک

رفتم سر کلاس  دیدم دو تا از دانشجوها دارن تو کامپیوتر کلاس شطرنج بازی میکنن(با ویدیو پروژکتور داشت پخش میشد) من رو دیدن خواستن ببندنش گفتم نه ادامه بدید گفتن واقعا؟ گفتم آره

یکی از دانشجوها از پشت سرم گفتن

وای استاد امروز چقدر خوب شدید، گفتم من همیشه خوبم :)))

گفتن حتما از نمرات کوئیز راضی بودید؟ که گفتم نه خیر اصلا!

آخر کلاس یکی از پسرا اومد سر میزم که اگه امشب آرژانتین برد 2 نمره به نمره کل من اضافه کنید‌!!! روز کوئیز هم گفته بود مراکش ببره باید نمره کوئیز رو کامل بدم :)))  نمیدونم چرا فکر میکنه من قبول خواهم کرد؟؟

یکم حرف زدیم و  بعد بحث  تسلط من به زبان فرانسه شد که یکی از پسرا از اونور گفت استاد ایشون سرماخورده ها، گفتم خب؟ گفت الآن حرف میزنه باهاتون مریضتون میکنه، یکی دیگه خندید گفت استاد ماسک داره!!!

حالا نمیدونم واقعا نگرانم بود یا حسودیش شد:))

خلاصه کلا کلاس باحالی هستن.

+خوشحالم آرژانتین قهرمان شد، و خوشحالم که دارم زبونشون رو یاد میگیرم :)))

++تنهام، خوابم نمیادو آهنگ نه نرو سیروان رو تکراره...

استراحت

تعطیلات آخر هفته حکم طلا رو برای من داره.
تو سیستم تایمکس نوشته "استراحت"،

اما ننوشته استراحت روحی یا جسمی،

برای من یکمی از هردوش هستش،

اینکه گاهی صبح زود بیدار نمیشم و بیشتر میخابم،

و اینکه چون کلاس ندارم فکرم مشغول نیست،

همیشه یکم به کارهای خونه میرسم، مطالب عقب افتاده رو مطالعه میکنم، کتابی رو که میخونم بیشتر پیش میبرم،

و با همسر فیلم و سریال میبینیم که قسمت مورد علاقه تعطیلات آخر هفته منه...

هفته بعد برای شب یلدا مسافریم(ایشالا) و من از الآن دارم لبخندش رو میزنم.

یکی از این سریالهایی که میبینیم دختره شخصیت جالبی داره و با خودم فکر کردم یه مقدار مثل این دختر بودن بد نیست، یکم از دیگران و طرز فکرشون و... Detached هستش و کار خودش رو میکنه.

بعد یادم افتاد تو سریال آناتومی گری هم دقیقااا کریستینا اینجوری بود و من جذب شخصیتش شدم. اینکه چقدر شبیه این دو شخصیت هستم رو راستش نمیدونم، اما اینکه چقدر میخام مثل اونها باشم، زیااااااد... 

ماموریت انجام شد

کوتاه کردم موهامو،

قشنگم کوتاه کردم،

انقدررررر هم بهم میاد همونجا چند نفر گفتن وای چه شیک شدی،

و یه خانومی پرسید موهای منم میشه مدل موهای این خانوم (من) کوتاه کنید؟ :)

و اینگونه شادمان برگشتم خونه

و دقیقا تصویری که تو ذهنم بود رو اجرا کردم،

برای خودم چای ریختم،

نشستم پای لپتاپ،

موهای کوتاه رو دادم پشت گوشم،

و

شروع کردم مقاله رو ادیت کنم...

+خدایا میدونی که شکرت؟؟

تفاوت بزرگ

یه فرق بزرگ هست بین من و همسرم،

من هرچه رو که نتونم تغییر بدم،

هرچه رو که تحت کنترل من نباشه،

بیخیال میشم و

اصلا عجیب فایلش رو تو مغزم میبندم،

اماااااا،

همسر،

 حتی اونچه رو که قطعا و کاملا از کنترلش خارجه،

هیییچ کاریش نمیتونه بکنه،

میخاد تغییر بده،

غُرش رو میزنه،

و از منم انتظار همراهی داره :))

+برای فردا وقت گرفتم برم موهامو کوتاه کنم،

اینبار کوتاااااااااااااه، بسیااار کوتاه!

و دقیقا نشان از حال مصمم و بیخیال من داره...