workaholic
نه به معنای منفیش، بلکه به معنای مثبتش :)
من هستم، یعنی از کار لذت میبرم، یعنی اصلااا دوس ندارم بیکار بشینم،
از هر ثانیه میخام استفاده کنم، مبادا تلف شه،
انقدری که تصویر ذهنی زیبایی که تو ذهنم دارم اینه که یه ساندویچ کوچولو دستم باشه و همزمان مطالعه کنم،
یعنی تایم غذا خوردن هم باید با کار مفیدتری همراه باشه!
فک نکنی تفریح ندارم، دارم، خیلی هم زیاد!
فیلم و سریال میبینم، کتاب میخونم، آخر هفته ها بیرون و گردش هست، خرید، و از همه مهمتر باشگاه میرم...
اما من عااااشق کار و درسم!
امروز روز تعطیلم بود اما یه کارگاهی بود و رفتم دانشگاه،
و الآنم که خونه م تا چند دیقه همسر رو بیدار میکنم بریم یکم وسایل و ساعت دیواری و اینا بخریم،
با توصیفات بالا قطعا عجیب نیست که بگم همسر خوابید و من قهوه خوردم و کار کردم و فایل یه فصل دیگه کتاب رو آماده کردم :)
امیدوارم شما هم جزو کسایی باشید که از کار و درس لذت ببرید چون کل زندگی همینه، اگه دوست نداشته باشید فقط اذیت میشید...
خدایا هزاران بار شکرت...
من ایده آل گرا و کمال گرا هستم در بعضی موارد،
و بسیااار راحت خودمو با شرایط وفق میدم، اینو تازه فهمیدم، یعنی مامان همیشه میگفت اما من حس نمیکردم و متوجهش نبودم، خودآگاه نبودم، تا اینکه دیروز مامان همسر هم اینو گفت...
اول ایده آل گرایی رو بگم که بنظر من در مورد هدف و مسائلی که تحت کنترل خودت هستش خیلی هم خوبه، اینکه بلند پرواز باشی در عین حال براش تلاش کنی یعنی فقط صرفا تو رویا نباشه و مثل اینایی نباشی که فقط یه چیزی رو میخان اما توانایی کار و تلاش رو ندارن.
در مورد وفق دادن خودم با شرایط متوجه شدم که میتونم در هر صورت از زندگی لذت ببرم و حتی مسائل مثبت ونکات مثبت رو در شرایط جدید تو ذهنم هایلایت کنم و کیف کنم...
این روزها سرم عجیب غریب شلوغه یعنی جوری که دیروز سردرد شدید داشتم و نوافن هم تاثیری نداشت تا اینکه خوابیدم...
آهان یه مورد دیگه اینکه متوجه شدم آقایون خیلی خیلی حسودتر از خانوما هستن بخصوص در مورد کار و اهداف و پیشرفت و از اینکه «دوست امریکایی م از اینکه من ۵تا زبون بلدم و اون فقط یه دونه انگلیسی به شدتت ناراحته و همش تیکه میندازه و میخاد مسخره کنه»؛ بسیااار تعجب کردم!!
عجیبه...
ذهنم شفافه، برعکس سالهای پیش که پاییز میرفتم تو یه حبابی و اصلا تو دنیای دیگه بودم، امسال خیلیی شفافم و پام رو زمینه و از حباب هیچ خبری نیست...
شاید اثرات ۳۴ سالگیه...
باز هم حس و حال سرد شدن هوا و سرماخوردگی و تو پتو پیچیدن و خودت رو لوس کردن و زودتر تاریک شدن هوا اومده...
سرماخوردم اما خوبم،
اسباب کشی کردیم و مجبورم کار کنم و نمیتونم استراحت کنم،
مهرماه هم که انگار عجله داره که زودتر بیاد و کار و کلاس و درس شروع بشه...راستش درسته قراره سرم شلوغ بشه اما خیلی دوست دارم و دلم برای دانشجوها خیلیی تنگ شده،
تابستون بدی نبود، مثل تابستونهای قبل بی بار نبود و کار کردم،
دوتا مقاله ادیت کردم که ژورنال درجه یک در حال ریویو هستن، طرح درس نوشتم، طرح پژوهشی رو پیش بردم، برای کلاسهای مهر فایل آماده کردم (چندتا)، کارگاه شرکت کردم، فلوشیپ شرکت کردم، اسباب کشی کردم!! (خدایی میدونید چقدر کار سختیه)، باشگاه میرم، تقریبا مرتب، یعنی هفته ای دوبار، که این هفته بخاطر سرماخوردگی نرفتم و نمیرم :(
بعد این کلداکس هایی که میخورم، من رو برده یه فضای عجیبی!! یعنی قشنگ رو سیستم اعصاب مرکزیم تاثیر میذاره،
دیروز عصری خوابیدم، با تصور یکی از سریال های مورد علاقه م خوابیدم و دلم میخاد بشینم دوباره ببینمش،
بعد اینکه کتابهای داستان و رمانهای قدیمی که تو انباری بود رو دیدم، و دلم میخاد بشینم این قدیمی ها رو بخونم، مثلا کوههای سفید..وااای که چقدر این کتاب و سری کتابهاش رو دوس داشتم،
اگه نخوندید بنظرم حتمااا بخونید، کتاب قبلی(وقتی سه پایه ها به زمین آمدند) و دوتا بعدیش (شهر طلا و سرب، برکه آتش) رو هم بخونید، کتاب غارهای فراموشی رو هم بخونید از همین نویسنده کوههای سفید(جان کریستوفر).
و اینکه الان یادم افتاد تو یکی از کارتن ها یکی از کتابهای قدیمی رو که هنوز نخونده بودم دیده بودم (خانه دکتر دی) و الآن تو کمد نمیبینش! برم یه سری به کارتن ها بزنم ببینم کوشش!!
بعدشم سریع ناهار بپزم و بعدش یکم مطالعه برا ترم بعد، و شاید کمی خواب...شاید...
آخر شهریور خوبی داشته باشید :)