تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یار قدیمی

یه دوستی دارم که از سال 89 با هم در ارتباطیم! یا بودیم! شاید به نظر خیلی ها رابطه ما بسیار تحت تاثیر غرب زدگی من باشه! چون رابطی خییلی معمولی با یه پسر برای خیلی ها نامعموله و در مخیله نمیگنجد!

از طریق بلاگفا با هم دوست شدیم و درددل میکردیم و ....تا اینکه ازدواج کرد و الآنم یه پسر داره!

هرگز همدیگه رو ندیدیم! حتی شماره من رو نداره! و هرچقدر هم گفت زنگ بزن و ......من هرگز این کار رو نکردم و همینطوری از طریق بلاگفا حال هم رو میپرسیم!

آخرین بار که جوابش رو دادم بهمن پارسال بود! که گفتم دارم ازدواج میکنم! اونروز شانسی رفتم دیدم مهرماه حالم رو پرسیده! جواب دادم که داریم میریم خونه خودمون و....بعد متوجه شدم که من حتی عقدم و ...نگفتم بهش!

بعد کمی از پیغام هاش رو خوندم، و دیدم در طی سالهای گذشته چقدررررر ابراز محبت کرده و نوشته از فکر من بیرون نمیره وبا اینکه من رو هیچوقت ندیده از نزدیک اما از دلش بیرون نمیرم و....... البته باید بگم رابطه مون دوستی خیلی عمیقی بود و واقعا روزهایی که باید کنارم بود و خیلی مراقبم بود که اشتباهی نکنم و خل بازی در نیارم!

یکم از اون همه ابراز محبت شوکه شدم! از اینکه یه نفر واقعا بدون هیچ قصد و غرضی انقدر دوستت داشته باشه، بدون اینکه چیزی بهش برسه برام جالبه...

باز هم مردها رو دست کم گرفتم...

یادمه پارسال نوشتم زنگ نمیزنم چون دارم با یه نفر ازدواج میکنم که هرگز نمیخوام ناراحتش کنم و اگه حرف زدن با تو باعث بشه ناراحت شه هرگز این کار رو نمیکنم. اونم کلی با خل بازی جواب داده بود که همسر آینده ت نباید به من که دوستت بودم گیر بده و....کلی شوخی...

+++هرروز که میگذره از کنار هرکی تو خیابون که رد میشم، یه حس خاصی دارم، اینکه اگه کسی شباهتی به همسر من داره، میبینم که حس خوب دارم...نمیتونم منتقل کنم حسم رو ...نمیتونم وصف کنم...

فقط میدونم همسرم رو خیلی دوستش دارم و حدس میزنم نمیدونه من انقدر دوستش دارم...بی اختیار نذاشتم بفهمه...نمیدونم که کی قراره set myself free

حس خوب جواب من

امروز یه اتفاق قشنگ افتاد! اتفاق که، یه حس خوب!! بعد کلاس دومم داشتم برمیگشتم خونه که با خودم گفتم یه تیکه رو پیاده برم تا خونه و آهنگ گذاشتم تو گوشم و داشتم آروم میرفتم که رسیدم به آهنگ بنیامین "حواسم به توئه" و یاد شبی افتادم که با همسری رفتیم کنسرت بنامین و چقدرررررررر اون شب عالی بود...و همسری همه آهنگ های عاشقانه بنیامین رو برای من خوند و کلا روش به سمت من بود....و یه لحظه با خودم فک کردم اون 3 ماه قبل عقد که ما باهم صحبت کردیم (تا من ایشون و خصوصیاتشون رو بشناسم، چون به گفته خودشون ایشون من رو میشناختن اما من اوشون رو نه!) چقدر عالی و متفاوت بود. بعد یه لحظه با خودم گفتم نکنه منم تو گذشته به سرمی برم؟آخه من همیشه میگم زمان حال بهتره، بعد گفتم نهههههههه! الآن خیلی بهترههه. اون روزها یکم متفاوت بود خب! بعد در عرض یک ثانیه یه سوال اومد تو ذهنم، اگه برگردی به اون روزها، باز هم با همسر ازدواج میکنی؟

و جواب آنی و سریییییییع خودم که "قطعاااااا" باعث شد یه حس عااالی بهم دست بده. حتی اگه ذره ای سرسوزنی شک داشتم که با همسرم خوشبختم مطمئن شدم! آخه میگن اولین جوابی که به ذهن میرسه و حس میکنی درسته. و بعدش فکر کردم من دیگه چی میخوام آخه!!!

و تا خونه با لبخند رفتم...

مرسیییییییی بنیامین...!!

باید های من

مگه میشه سر کسی از این هم شلوغ تر بشه؟! یعنی سر هر شخصی مگه چقدر جا داره؟ مگه هر سری چقدر ظرفیت داره؟؟

در کناار کلاسهای بیشماری که دارم و فشار عظمایی به نام پروپوزال! با همسری خونه دیدن، و اومدن خواهر اینا دیگه وقت سر خاروندن نمیذاره.

دیگه من هم به گروه همسری برای عجله در اینکه بریم خونه خودمون پیوستم، دیگه نمیتونم! جرو بحث ها بامامانم خسته م کرده. هرروووووووز یه بحثی هست و یه انتظاری. مامانم یا نمیخواد یا نمیتونه درک کنه که الویت اول زندگی من همسره! این تغییر رو هنوز درک نکرده! میبینه سرم شلوغه گاها از شدت فشار میخوام گریه کنم! بعد وقتی میگم میرم کتابخونه میگه پس خواهرت رو کی میبینی؟آخه به من چه که خواهرم بدترین مواقع رو برای اومدن انتخاب میکنه؟مگه نه اینکه دقیقا 1-2-3 آبان باهاش بودم؟خب!!!

انتظاراات بیجا حدی داره! بعد میگم خب 5 شنبه من 2 میرسم تا شب در خدمتم، یه جوری نگام میکنه!!!!!! بعد میگن عصبانی نشو مگه میشه؟!!!!!!!!

آهان! باید های من: هیییییچ غلط اضافی نکن! مثل بدبخت ها همش کار کن و برو کلاس و بخون و بنویس و یه دیقه هم برای خودت وقت نذار ها! مبادااا 2 دیقه استراحت کنی!

نباید: به هههههههیچ کس و هیچییییییی اهمیت نده! مهم نیست! هیچی مهم نیست! به کارات برس و برنامه ت رو تغییر نده! البته دیوار همسر مهربونم کوتاه ترین دیواره و من امروز با وجود کارهامون اومدم کتابخونه و حتی ناهار رو هم کنسل نکردم! خوب کردم!

این زندگی منه! دیگه دخالت و تصمیم گیری و انتظارات کافیه. میخواستم یکم زود برم خونه اما تا خود 6 میشینم کتابخونه.

+++الآن حرفی که به دوستم زدم یادم افتاد: من غمگین نمیشم! من دپرس نمیشم، من زانوی غم بغل نمیکنم! من یا شادم؛ یعنی اکثر مواقع اینطوره، من شاد و بیخیالم، غیر ازمواقعی که عصبانیم میکنن!

++بعضیا فک میکنن بریم دیار غریب از خانواده دور میشیم و چقدر بد و .....

اما من فک میکنم بهترین اتفاق برای من دور شدن از این قید و بند هاست و راحت میشم واقعا از تصورش لبخند میزنم.

من و موسیقی

نمیتونم باور کنم این قدرت رو دارم!

با اینکه امروز روز بسیار عالی ام با مسئله تکراری با بابا خراب شد و کلی حرص خوردم و ذهنم داغون ......

باز هم از اینکه میتونم ببخشم، میتونم آروم شم و با فیلم دیدن و درس خوندن برای کلاسهای هفته بعدم خودم رو از فضای ناراحتی دربیارم یکبار دیگه بهم ثابت کرد که من قوی هستم!

نقش موسیقی خیلی بسزا بود...

هروقت غمگین شدید موسیقی نسبتا شاد یا حتی کمی ملایم گوش بدید و تکرار کنید که غم موقتیه و شادی و آرامشه که موندگاره...

به مصاحبه که فکر میکنم شعفی من را فرا میگیرد. روی نقاط قوتم تمرکز میکنم و لبخند میزنم! و سفر اخیری که با همسری داشتیم و عکسهاش رو مرور میکردم و لبخند میزدم...کاش بشه و آذر بازم بریم. اینبار شاید رفتیم کیش.

+امروز یکی از شاگردام گفت تیچر امروز خیلی سرحالید :)

خیلی تیزه...

دیشب پیش همسری بودم و خیلی خوب بود و من به خودشم گفتم: کاملا حس ملکه بودن به من میده...این حس عالیهههه.

همین حس ها باید کافی باشه که من خدای خود را شاکر باشم...

تلخی و نامزدی و مشکلاتش موقتیه....

++یه چیزی بهم ثابت شده! هروقت از ته دل اراده میکنم و طلب بهتر شدن رومیکنم و از خدا میخوام کمکم کنه که روی جنبه معنوی خودم کار کنم اتفاقی افتاده و من روبه سمت معنویات و بهتر شدن برده...

تو نیت کن و نیم قدمی بردار، حضرت یار به سویت میشتابد...