گاهی دلم میخواد چندین بار زندگی کنم! هربار در یک نقش متفاوتی، هربار یه شخصیت جدیدی!
زندگی خیلی کوتاهه و زمان سریع میگذره و من خیلی از اون شخصیت هایی که میخوام نمیتونم باشم!
من خیلی تغییر کرده ام و میکنم و خودم رو ثابت نگه نمیدارم و ثبات رو ذاتا خصیصه مثبتی نمیدونم! به نظر خیلی ها مودی به نظر میرسم اما من اسمش رو مودهای متفاوت نمیذارم، بلکه تجربه های مختلفی هستند از بودن های مختلف...
وقتی آدم ها رو که میبینم، آدمهایی که خیلیییی با من فرق دارن، دلم میخواد تجربه کنم "او" بودن ها رو...دلم میخواد یک دور دیگه زندگی کنم و متفاوت باشم.
من تغییر میدم خودم رو، همیشه سعی ام تغییر رو به احسن بودنه، اما گاهی تفاوت هایی هست که بد و خوب نداره، صرفا تفاوته...
و مسائلی هست که جبریه، محل به دنیا اومدنم، پدر و مادرم ،وضعیت زندگیم...دوست داشتم میتونستم شرایطی رو که نمیتونستم تغییر میدادم و متفاوتها روتجربه میکردم...
++تصورات جدیدی برای شب موقع خواب پیدا شد!!
1. مامان اینا سفرشون رو به تعویق انداختن که من پروپوزال رو تحویل بدم و بعد برن
تا حدودی شرمنده ام! تا حدودی! نه زیاد!
2. اومدم کتابخونه که یه چیزی سر هم کنم تموم شه بره. در واقع فقط عنوان، سوالات تحقیق، فرضیه ها و روش تحقیقم مهمه. باقیش قابل تغییره.
3. بارون میباره همشش.
4. دو سه هفته ای میشه که من 3شنبه ها موقع برگشت دیگه خسته نیستم و به سختی خوابم میبره. 2 ساعت راه برگشت فرصت مناسبی برای استراحته که من 2 هفته ست از دست میدم! تازه هوا خوب بود و از ترمینال تا خونه پیاده رفتم!!!!!!!!! علتشم میدونم! با اینکه چون قراره برم تهران و تایم ناهار جبرانی هم میذارم، و در واقع 5 تا کلاس در روز، اما چون 2 تا از کلاسام رو بچه ها تدریس میکنن و ارائه میدن من انرژی مصرف نمیکنم و این باعث میشه خسته نشم.
5. همسری بالاخره خونه ای رو که میخواست خرید!!!!!!!!
+احساسات دوگانه ام عود کردن! هم خوشحالم هم یکم ناراحت! از اینکه حس مسئولیت داشت و مثل خیلی ها نامزدی مون رو طولانی نکرد و نذاشت یک سال هم بشه خوشحالم، اینکه وقتی یه تصمیمی میگیره و فکر میکنه که تصمیمش درسته، حتی اگه من تا یه حدی باهاش مخالفت کنم، باز هم بهش عمل میکنه و در واقع به اونچه که خودش صلاح میدونه عمل میکنه تا حدی ناراحتم میکنه! درسته خودم چندین بار بهش گفتم که هرچی خودش صلاح میدونه و من رو زیاد قاطی تصمیم گیری هاش نکنه، اما خب...حتی اونروز حس کرد ناراحتم گفت عزیزم به من اعتمااااد کن(با ریتم آهنگ بنیامین)
++اما همونطور که بهش اخطار داده بودم ذوق نکردم و خیلی معمولی بودم! یعنی احساسات منفی و مثبتم کاملااا 50-50 هستن و من الآن خنثی هستم! نه میتونم خیلی شادمانی کنم نه ناراحتم! معمولی ام!
فقط سکوت کردم و ابراز احساسات نکردم چه منفی چه مثبت! و حتی با خودم کلنجار رفته، تمام تلاشم اینه که در نقش همسر همراه و مهربون و شریک واقعی ظاهر شم. پس شب زنگ زدم که یکم در هیجانش شریک شم؛ چون میدونم خیلیییییییییی خوشحاله بالاخره راحت شدیم، اما جواب نداد فک کردم خوابیده که خوابیدم اما صبح دیدم 3 بار زنگ زده و اس داده! اما تا زنگ بزنه من خوابم برده بود! (در کمتر از 3 دقیقه
)
خلاصه!! فک کنم به زودی(حداکثرررررررر 3ماه، انشاله) پروفایل اینستای خود را از engaged به married تغییر بدم!
گاهی واقعا بعضی کارها باعث میشن بهشون عادت کنیم و متوجه نشیم که چقدر سطح انتظاراتمون بالا رفته!
وقتی یه نفر یه کاری رو هرروز برامون انجام میده و تکرار میشه کم کم انتظار ما تکرار همیشگیه اون کاره و اگه روزی اون خواسته مون برآورد نشه شاید طلبکار هم بشیم درحالیکه اون شخص با تکرار کارش باعث شده ما حس طلبکارانه بهمون دست بده!
من کم دچار این حالت میشم اما خب گاها بعضی کارها انتظاراتی در من ایجاد میکنه نه صرفا بخاطر تکرار بلکه چون حس میکنم طرفم باید حس مسئولیتی نسبت به اون کار داشته باشه.
+امروز زود رسیدم دانشگاه و یه 15-20 دقیقه ای قبل کلاسم تایم داشتم که رفتم کلاس خودمون برای کلاس دانشگاه دیگه فردام مطالعه کنم دیدم ورودی ها دارن امتحان میان ترم میدن! یعنی این استاد راهنمای من هرروز سخت گیر تر از دیروز میشه! بعد جلوی بولتن فرهنگی مشاوره وایستادم و دیدم مطالب جالبی چسبوندن! راجع به تخلیه ناراحتی ها با روش نوشتن واینکه درسته که لحظه نوشتن ممکنه ناراحتی یا خشم یا حالا هر حسی مضاعف بشه اما در طولانی مدت اثرات مثبتی داره و بهتره تمام حسهای منفی مون رو بنویسیم خودآگاهیمون هم بیشتر میشه! حالا من دارم مینویسم که ....
++دور از چشم همسری از ساعت 5-8:26 دقیقه خوابیده ام!!!!! و این میتونه برای امشبی که فردا صبح باید 5 بیدار شم و تا 8 در حال تدریسم و باید زود بخوابم خیلی بد باشه! همسری هی میگه اینطوری نخواب گوش نمیدم 
+++همسری یکمی رفته تو غار...هرچند تو غار بودنش هم جذابیت داره...
+مامان اینا میخوان برن مشهد!!!!! در حالیکه تو این 2 ماه اخیر مامان 25 روز نبوده و کاملا مشخصه من در حال حاضر در چه وضعیتی هستم!(از پست های پر از غرغر اخیرم کاملا مبرهنه!) و امروز که رفتم از استاد راهنمام یه سوالی بپرسم گفت سریع بنویس پروپوزالت رو تموم شه چون میخوان شورا تشکیل بدن تایید کنن! و استادم میترسه من عقب بمونم. یعنی من که فردا کلا نیستم، 5شنبه و جمعه تا 2 کلاسم، شنبه صبح تا ساعت 12+4-6 کلاس، فقط 4 شنبه و 2 تا بعدازظهر پر از خستگی وقت دارم پروپوزال رو تموم کنم که بعدازظهر ها مامان نیست و خب مشخصه که قطعا میتونم بگم اون بعد ازظهر ها هیچی!!!!!!
یعنی زندگی آکادمیک من هییییییچ تاثیر روی برنامه های اینا نمیذاره! و همیشه تو پیک کاری من روتنها گذاشته اند!
من از بچگی دوست داشتم که صبح دیر بیدار شم! بعد بقیه بیدار شم و یکی بیاد بیدارم کنه.
یا وقتی شب می موندم خونه خاله م، دوست داشتم دختر خاله م قبل من بیدار شه و من زودتر بیدار نشم و همش منتظر بمونم که اون بیدار شه بازی کنیم!
الآنم واقعا دلم میخواد یه روزی من بعد همسری بیدار شم و اون من رو بیدار کنه!
اما نمیشههه! من همیشه زودتر بیدار میشم 
یکی از علتهاش اینه که من سرییییییییع خوابم میبره و همسری ممکنه حتی تا یک ساعت یا بیشتر خوابش نبره!
دومین علتش اینه که من هروقت بخوام برم بیرون لااقل یک ساعت و نیم قبلش بیدار میشم که آروم حاضر شم و همسری 45 دیقه قبل رو کافی می دونه!
خلاصه که نشد من یه جایی، تو یه جمعی، یه مسافرتی باشم و زودتر از بقیه بیدار نشم!
تنها شخصی که گاهااااا زودتر از من بیدار میشه مامان عزیزمههه. قربونش بشم.
دیشب خیلی برامون زحمت کشید و یه شام عالی داشتیم برای همسری. سالادم درست کردم به شکل حرف اول اسم همسری. که بیشتر شبیه خرگوش شده بود از اینور! کلی خندیدیم!
++از دیشب با همسری بودیم امروز صبح رفت کارنامه ها رو داد باز اومد خونه ما و خونه دیدیم و برگشتیم ناهار خونه تااا ساعت 9ونیم. چقدر لذت بخشه با کسی باشی که دوستش داری.
تو این 8-9 ماهه بعددد عقدمون امروز با اعتماد به نفس میتونم بگم که رابطه و روندش رو به دست گرفتم و بالاخره همونطور که از خانم های بسیااار باسیاست یادگرفتم، تونستم با ابراز محبت به همسرم رابطه مون رو بهتر و بهتر از قبل بکنم.
البته اینم بگم که عصبانیتم رو خیلییییی بهتر از قبل کنترل میکنم و هربار برای خودم تکرار میکنم وارد لووپ نشو داری میشی، بیا کنار و ازاین بازی های ذهن. واین تاثیر مثبت داشته علاوه بر اخلاق ماهههههه همسر ماهممم.
خدا رو شکر میکنم.ممنونم خدای مهربووون.