یه چیزی که خودم بر اساس تجربه یا فیلمهایی که دیدم یا کتابهایی که خوندم یاد گرفتم و یه جورایی رفته در اعماق مغز و احساسم رسوخ کرده اینه که نباید عجله کرد، نباید وقتی چیزی فهمیدی، وقتی اتفاقی افتاد، وقتی یه غیر منتظره ای پیش اومد سریع عکس العمل نشون بدی!
من میتونم در مواقع خیلی عادی، مثل مشکلات کوچیک impulsive باشم اما مشکلات بزرگتر من رو به چالش میکشونن و خیلی راحتتر مدیریتشون میکنم.
الآن با وجود اینکه از هفته پیش یه چیزی تو دلم هست و خیلی به یادش میفتم، فقط این تو ذهنم بود که اگه برم پیش مشاور چی میگه! اگه کاری کرده باشم، اگه عکس العملی نشون داده باشم دیگه چرا برم پیش مشاور میگه تو خودت تصمیم گرفتی و عمل کردی دیگه!
همیشه به عواقبش فک میکنم و میگم نکنه بعدا پشیمون شم که عکس العمل نشون دادم!
درواقع به این شعار خیلییییییییی معتقدم: زندگی اتفاقاتی نیست که برای ما میفتن، زندگی عکس العمل ما به اون اتفاقاته...
تغییرات جدیدی که در من بعد از متاهلی ایجاد شده:
حرف شنوی شدید از همسر، (من! نمیتونید تصور کنید چقدر میتونه عجیب باشه برای من، و دیگرانی که من مجرد رو میشناسن در تعجب غوطه ور هستن)
تمرکز تو خونه و توانایی درس خواندن در محیط خانه؛
ترک اسلو موشن بودن و سریع همه کارها رو انجام دادن، بخصوص سریع آماده شدن برای کلاس یا بیرون رفتن!
خیلی راحت(تر) "نه" گفتن به چیزهایی که نمیخوام و دوستشون ندارم!
درخواست کردن چیزهایی که میخوام و خوشحالم میکنه با لبخند و لوس شدن!
توانایی زیادتر بیدار موندن و شب دیر خوابیدن!
هرروز دوش گرفتن با وجود انزجار از حمام! 
کلا لایف استایلم عوض شده! میتونم خیلی راحت برم کلاس و برگردم به کارهام برسم و یک ذره فکر نکنم به هیچییییی.
بیخیالی همسر کم و کم کم داره روم اثر میذاره و میتونم خیلی راحت و ریلکس باشم.
++چقدرررر خرسندم انگلیس نرفت فینال.ازشون بدم میومد!
+++این گیمی که با برادر شوهری بازی میکنیم خیلی باحاله، خلاف کاریم از زندان فرار کردیم و حالا داریم میریم یه خلاف کار رو بکشیم!!
+++اولین باقالی پلو رو دیروز پختم.
این حجم ناراحتی رو نمیتونم قایم کنم،
نتونستم،
نشد...
اشک مجالم نداد...
فهمید...
ناراحته که نمیگم علتش چیه...
نمیتونم...
نمیتونم بگم...
سخته...
تا هفته بعد 4 شنبه چطور صبر کنم؟؟
دارم گتسبی بزرگ رو میخونم، انشاش و انتخاب لغتاش از کتابهای قبلی سخت تره اما هنوز دیکشنری چک نکردم!! و الآن تو گودریدز دیدم که هزاران نفر تو دنیا دارن همزمان با من این کتاب رو میخونن!
امروز اصلا رو مقاله و رساله و اینا کار نکردم و به خودم یه تعطیلی خیلیییییی بزرگ دادم!
شام هم مامان دعوت کرد چون نوه عمه م اینجاست و شام دعوتشون کردن. نمیدونم همسری بگه بریم یا نه چون حتم دارم مامانش هم دعوتمون کرده. ببینیم چی میشه، ناراحت نمیشم بگه نریم. نوه عمه م رو از 8 سالگی ندیدم فک نکنم برای خودم هم خیلی لذت بخش باشه.
همسری رفته آزمون و هنوز نیومده. ناهارمون هم آماده ست و منم کلی سریال دیدم و چای خوردم و شیر موز هم خوردم
هوا بادیه و مجبور شدم پنجره رو ببندم انقدر شدید شد!
همسری خیلی به دنیا و آینده انرژی مثبت میده و امیدواره. حتی از من امیدوار امیدوارتره، گاهی حس میکنم من اخیرا نا امید شدم!! اما میخوام روش همسر رو در پیش بگیرم و همش لبخند میزنممم