تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد
تکرار زندگی های من

تکرار زندگی های من

در اقیانوس زندگی، رها همچون ماهی کوچولوی شاد

گفت و گو

اصلا باید یه آیه میداشتیم راجع به اینکه گفت و گویی که بین زن و شوهر رد و بدل میشه خودش معجزه میکنه و ای کااااااااش همه بتونن گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشن!

ما دیروز 2 تا از این گفت و گو ها داشتیم! عالی، گفت و گوی صبح یه چیزایی رو برام روشن کرد و فکر و خیال موذی رو ازم گرفت، گفت و گوی شب هم بی نهایت معنوی بود که در نهایت در اوج احساسات گریه م گرفت...

یه تغییراتی تو همسر میبینم، یه تغییراتی که مقدار فراوانش رو به طرز عجیب غریبی مدیون بابام هستم! بابای منطقی و بی نهایت روشن فکرم.

همسری تو آزمون استخدامی اول شده تو عنوان شغلی که زده بود! یعنی غیر از همسر هیشکی به حد نصاب نرسیده! یعنی هیشکی تو این عنوان شغلی 40 درصد عمومی و 60 درصد تخصصی نتونسته بزنه!

ممکنه بعضیا ناراحت شن اما دیشب باهم گفتیم که بعضیا میگن دولت باید برای همه شغل ایجاد کنه، اما مشکل اینجاست که هرکی از جاش پا میشه یه لیسانس از یه دانشگاه چرت میگیره، بعدهم برای هرگونه شغلی که یکم سختی داره و پشت میز نشستن نیست و حقوقش متوسطه ناز میکنه! دولت برای کسایی باید شغل ایجاد کنه که زحمت کشیدن!

از طرفی هم این دانشگاه های غیر انتفاعی و اینا واقعا اشتباهه و اگه برای بالارفتن سطح فرهنگه جامعه ست هیشکدوم از فارغ التحصیلهای این دانشگاهها نباید انتظار شغل داشته باشه، نه تنها اینطور نیست بلکه همین شخصی که از نظر سوادی 0 تشریف داره، میاد میشینه جای منی که یکی از بهترین دانشگاههای ایران درس خوندم و حتی معدلم تو ارشد و دکترا بالای 19 ه. میشینه جای من و امثال من اونم اکثرا با بند پ!

++از زندگی لذت ببرید، آهنگهای محسن ابراهیم زاده رو گوش بدید خیلی با احساس میخونه،

از طرفی دیشب به همسر گفتم خیلی وقته قرآن نمیخونم ناراحتم، گفت بزن تو گوشیت راحت بخونی...

همسر مهربونم، کی گفته شادی باید درونی باشه، انتظار نداشته باشید کسی شادتون کنه؟ من خیلی از شادی هام رو مدیون تو و حضور تو ام.

دوگانگی

خودمم میدونم که گاها قاطی میکنم! مثلا دیروز یه هو قاطی کردم گفتم من اون جشن نمیام!!! بعدشم رفتم خوب شد که رفتم یه خواننده مشهور آوردن ما هم ردیف اول بودیم و......

صدا و حرکات خواننده من رو یاد یه شخص نه چندان مهم انداخت، حالتاش...یه دوستی که به طور عجیب غریبی یه هو باهاش کات کردم و دیگه باهم در ارتباط نیستیم! اما کلمات این خواننده هم مثل اون بود، الهی دورتون بگردم و من عاشقتونم و یه جوری بود کلا! تو یه حس و حال دیگه بودم و متاسفانه نه تنها با همسری بودیم بلکه مادرشوهری هم بود و زیاد نتونستم جیغ و ....اما خوب بود.

اصلا از پریشب یه طوری شدم من!

از طرفی همسر رو دوست دارما، اصلا بدون اون زندگی برام ممکن نیست، از طرفی هم یه مقدار رهایی و تنهایی دلم میخواد.

اونروز با دوستم رفتیم برای اون یکی دوستم که داره میره فرصت کادو بخریم، حیف زیاد طولانی نبود باهم بودنمون، جمعا یه ساعت و ربع نشد، همسری به من گفت بیا مامان دوستمم گفت بیا میریم باغ؛ اما همون یه ساعت هم خیلی خوب بود. من حس میکنم من یکم احتیاج به فضا دارم...یکم، کاش میشد یه سفر تنهایی برم....

بزرگ میشویم

خیلی وقت بود که دنبال بازگشت بودم، نه به گذشته، نه، به آینده متفاوت، به آینده کاملااااا متفاوت. داشتم گذشته و آینده ام رو تو ذهنم خیلی متفاوت تراز اونچه که واقعیت داشته باشه تصور میکردم، به طوری که غیر ممکنه، بخصوص گذشته!

خیلی وقت بود که نارضایتی از بعضی شرایط زندگیم سردرگمم کرده بود...انقدرررر فیلم و سریال میدیدم و میبینم که فقط میخواستم تو دنیای اونها غرق شم و کسی من رو از اون دنیا نیاره بیرون...سردرگمی شدید...

شایدم هنوز سردرگم هستم، اما در مسیر مثبتی قرار گرفتم، دیگه نمیخوام چیزی رو عوض کنم، نمیخوام خودم رو و شرایطم رو به صورت فاندامنتال و اساسی عوض کنم نه، میخوام از چیزهایی که دارم استفاده کنم، از موهبتهایی که در اختیارمه استفاده کنم برای فردای بهتر...

همسرم من به تو مدیونم، به مثبت اندیشی تو مدیونم، همسرم تو حتی در مورد قانون جذب از من هم حرفه ای تر عمل میکنی و بیخیالی ذاتی فوق العاده تو نمیذاره حتی لحظه ای به آینده روشن و فوق العاده ای که تو ذهنت تصور میکنی شک کنی...

تصاویر درازمدت همسر از من خیلی بهتره، من شاید قبلا اینطور بودم اما اخیرا انرژی مثبتم به دنیا از یه ماه فراتر نمیرفت اما الآن همسر یه فکرایی تو کله داره که بی نهااااااایت شیرین و لذت بخش هستن....دارم می بلعم این تصوراتش رو...

همیشه فک میکردم همیشه باید شاد باشم و خیلی اکتیو، اما حالا میبینم که باید خودم رو با خودم تطبیق بدم، من همون ماهی کوچولوی 20 ساله نیستم، من در آستانه 29 سالگی و در دریایی از تغییرات قرار گرفتم...باید این تغییرات رو بپذیرم و به قول معروف I've gotta move on

++چند روزی بود به همسری میگفتم یا رازجنگل یا دومینو بازی کنیم، امروز برق که رفت، لپتاپامون هم شارژ نداشت و یه دست بازی کردیم و بنده با اختلاف 50 امتیاز بازی رو واگذار کردم اما خیلیییییی چسبیییییید.

+++طی یک حرکت غیر منتظره از همسر پرسیدم رو من غیرتیه؛ گفت بعلهههههه؛ گفتم عههه تا حالا شده غیرتی شده باشی؟گفت بعلهه گفتم مثال گفت یادش نیست بعد گفت آهان همین چند وقت پیش رفته بودی داروخونه داشتی با آقاهه میخندیدی باخودم گفتم یعنی چی داره با مرد غریبه میخنده!!!

متعجب شدم خیلیییییی شدید! چرا هیچوقت این چیزها رو بروز نمیده؟!!!!!! من تاحالا یکبار هم متوجه غیرتی شدن همسر نشده بودم عجیبا غریبا!

مقاومت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سرما در گرما! گرما در سرما!

دیروز همسری رو راه انداختم رفت آموزشگاه، خودم هم کمی بعدش آماده شدم رفتم دانشگاه دیدم استاد محترم نیومده، از مرکز مشاوره دانشگاه وقت گرفته بودم رفتم اونجا، یکم با مشاور حرف زدیم، روش های بیخیالی، یکمی هم همسرداری رو بهم گفت و برگشتم دانشکده دیدم استادم رفته جلسه، یک ساعت و ربع سرپا منتظرش بودم که اومد گفت من باید یه نامه بنویسم برو یه ربع بعد بیا! منم رفتم پیش مدیرگروه نشستم یکم گپ زدیم و پرسید هنوز نامزدی؟گفتم نههههههه! 5 ماهه رفتیم خونه مون! با چشمای گرد نگام کرد گفت قرار بود عروسی دعوتمون کنی!!! گفتم استاد عروسی نگرفتیم ما خندید گفت باشههه. داشتم از گشنگی ضعف میکردم که چای و ساقه طلایی تعارف کرد، گفتم استاد چرا الکی بگم نمیخوام خیلی تشنه و گشنمه! چایی ریخت برام و آروم با بیسکوئیت خوردم. برگشتم پیش استاد راهنمام.

هرچی گفتم گفت من که نمیدونم ببین خودت میتونی؟ببین میشه؟من نمیدونم!!!!!!! بفرما! خب تو باید یکم مطالعه کنی کمکم کنی خب مثلا! گفت دیگه لازم نیست زیاد بخونی، بشین تو این 20 روز که دانشگاه تعطیله تست و تسک ها رو آماده کن! یا ابالفضل!!!!!! البته خوبه که نگفت بازم بخون بازم بخون!

بعدش رفتم 130 دادم لوازم آرایش ریمل و خط چشمم تموم شده بود، 2 تا لاک صورتی سرخ آبی هم خریدم،با مدادچشم سورمه ای، این آخری عالی میشه.

بعد رفتم مانیکور، یادم افتاد میخوام ابروهام رو هم رنگ کنم، بعد مانیکور به اونایی که کاشت میکنن و بعد دیزاین میکنن نیگا کردم و فک کردم خب من که پ هستم و میتونم دیزاین ناخون کنم تا یه هفته بمونه، یه طرح ساده شاخه گل رز انتخاب کردم عالی شد انقدر کیف کردم. ناهار سفارش دادم آوردن آرایشگاه اما وقت نشد بخورم ورفتم کلاسم، داشتم از گرما میمردم که رفتم آشپزخونه ناهارم رو بخورم اونجا هم گرممممممممم! واااااااااااااای وااااااااااای کل 2تا کلاس خودم رو باد میزدم. بعدش به همسری ملحق شدم و رفتیم پارک یکم قدم زدیم، و من فک کردم چقدر پریروز حساس شده بودم چون دیروز حالمون خوب بود، از این به بعد اگه حس کردم یکم از عشقولانگیمون کم شده باید حساس نشم چون یه روز بیشتر دووم نداره این حالت. بعد رفتیم آب طالبی بستنی خوردیم که هردو سردرد گرفتیم از این سرما در گرما و برگشتیم خونه من مستقیییییییم حموم.دوش کاملا گرمازدگیم رو شست و برد سردردم خیلییییییی کم شد. لباس پوشیدم اومدم ولو شدم رو بالش جلو تلویزیون که همسری داشت میدید، نفهمیدم کی خوابم برد و همسری حوله سرم رو برداشت ببره آویزون کنه گفتم آب میخوااام. برام آب آورد. همیشه این کار و میکنم میگه عههههه میگم به من وعده بهشت دادن، مگه اینجا بهشت نیست که بگم آآآآآب و بیاد