این هفته باز برام خوش یمن بود خدا رو شکر. پروسه داده جمع کردن باز خوب پیش رفت و من چقدر خوشحال که همسرم رو دارم که من رو برد دانشگاه و کلی کمکم کرد و چقدر خسته شدیم اما چقدر شیرین بود این خستگی. خدا خیلی مهربونه و من باز هم ازش کمک میخوام و میدونم بازم کمکم میکنه.
هفته بعد هفته آخر جمع کردن داده ست و باید خیلی جدی بشینم برگه ها رو تصحیح کنم و وارد spss کنم. از طرفی هم آخر آذر قراره مهمونی بگیرم و کل فامیلای خودمون رو دعوت کنیم خونه م، فامیلای نسبتا دور که خونه من رو ندیدن. اون خودش کلی کار داره.
اما از اونجایی که تصمیم گرفتم در مورد آینده فققططططططط به اون آرزوهایی که میخوام بهشون دست پیدا کنم فک کنم و اصلا به کارهایی که قراره انجام بدم فک نکنم، اصلا نه به مهمونی فک میکنم، نه به تصحیح برگه ها ،یعنی اصلا نمیذارم برن رو مخم. فقط باید برم با آتلیه نهایی کنیم تاریخ رو که یه هو نگه عروس دارم وقت ندارم همین. مامان اصفهان بود و خدا رو شکر بهش خوش گذشته حالا برگشته که به من کمک کنه!
همسری همچنان 5 شنبه جمعه های بسیار شلوغ داره و جمعه ها فقط تایم کوتاه ناهار و 8 شب به بعد میبینمش!
2 هفته تا فاینال کلاس فرانسه وقت هست و کلی تکلیف انجام نداده دارم و بجاش فقط فیلم و سریال میبینم
من خیلی باحالم. کافیه فک کنم که وااای من چقدر کار دارم و سریالم رو باز کنم و با بیخیالی تمام بشینم نیگاش کنم!
در کمتر از یک هفته 1984 اورول رو تموم کردم. کتابش رو از برادرشوهرم امانت گرفته بودم، وقتی بردم پس بدم کلی تعجب کرد گفت تمومش کردید؟!!! چه زووووووود! گفتم تازه 2-3 روزه تموم شده وقت نمیشد بیام برش گردونم. برادرشوهرم شده کتابخونه جدید من، کتاب ازش امانت میگیرم هی هی. اینبار هم کتاب بیگانه کامو رو گرفتم خیلییییییی وقت بود میخواستم بخونم ببینم چیه آخه این کتاب. تازه یه دور ترجمه ش رو میخونم بعد زبان اصلی که فرانسوی هستش بخونم
+گفتم استاد فرانسه مون گفت پیشرفتت از جلسه اول درخشانه؟! گفتم استاد اگه مطمئن نبودم که در این سطح هستم نمیومدم که! گفت عالی هستی.گفتم تازه بذار داده جمع کردنم تموم شه یکم از کتابهای قبلیم مرور کنم ببین چه شود!
++حس خوبیه که وقتی صبح که همسر کلاس بود با خودم گفتم چی بپزم که خوشحال شه؟مرغ گذاشتم بپزه چون میدونم خیلی دوست داره، خیلی خوبه تو خونه عشق باشه و همه کارهامون با نیت خوشحال کردن همدیگه ست. همسری بهم گفت عمرا آزمون استخدامی شرکت میکرد اگه همچنان مجرد بود گفت همه این سختی ها بخاطر توست....از این زاویه که به قضایا نگاه میکنی همه چی قشنگه...متاسفانه بعضی ها چنان باهم دشمنن که همه چی رو خراب میکنن. بیچاره بچه هایی که تو اون خانواده ها بزرگ میشم، عقده ای بار میان و همش میخوان کمبودهاشون رو با خودنمایی های توخالی جبران کنن.
من گاها بخاطر بچه هامون که در آینده هستن، انشاله، جو خونمون رو شاد و سرحال نگه میدارم که آماده فضای تربیتی سالم و شاد بشه. انشاله همینطوری بمونه. به امید خدا.
++الآن همسر ناهارش رو سرییع خورد رفت کلاس و من میخوام تکالیف فرانسه م رو انجام بدم اما میدونم که میخام قسمت بعدی walking dead رو نیگا کنم و هیچ چیزی جلودارم نمیباشددددددددد.
عصرجمعه تنها بودن سخته، کمی سریال دیدم اما اومدم بگم که دارم تکالیف فرانسه رو انجام میدم، نخواستم بدآموزی بشه! پس بشینید مثل بچه های خوب به کارهاتون برسید و تنبلی نکنید. آفرین

یکی از عادت های بسیار بد من این میباشد که ساعتها قبل از انجام یه کاری زانوی غم بغل میگیرم و عزا میگیرم که وااای!
مثلا ساعت 4 کلاس دارم، میتونم بگم که از ساعت 12 من اعصابم خرد میشه که وای کلاس دارم چه بد! یا اگه قراره مهمون داشته باشم از 3 روز قبلش میگم وااای!
جالب اینجاست که وقتی شروع به کار میکنم کاملا با عشق این کار رو میکنم و این واای گفتن من از یه تصور غلط ذهنی نشات میگیره که نسبت به اون کار دارم!
مثلا کلاس رفتن برای من فوق العاده ست، تدریس یه کار هیجان انگیز و عالیه، اما تصور رفتن به کلاس من اشتباهه، یا اینکه مهمون داری خب خیلی هم عالی، کلی هم خوش میگذره!
اما تصور من تماااااام نکات منفی رو شامل میشه که شاید اصلا تو تجربه اصلی اون کار وجود نداشته باشه!
خیلی وقته این حالت رو دارم و مواقعی که نزدیک پ هستم، مثل امروز، این حالت شدید میشه!
تصمیم دارم این حالت و این عادت بد ذهنیم رو تغییر بدم، هنوز نمیدونم چطوری اما باید بتونم، داره با روح و روانم بازی میکنه!
فقط شروع کردم به فکر نکردن به کار بعدی که باید انجام بدم، تمرکز میکنم رو کار فعلیم، خیلی هم موفق نبوده ام تو این کار اما تلاششششش میکنم.
+این خواننده های بسیااار زیاد خاموش من اگه پیشنهادی دارن خوشحال میشم بشنوم.
++دو سه پست میباشد که بلاگ اسکای بازدید های کلی رو نشون میده اما بازدید هر پست رو جداگانه نشون نمیده، آیا برای همه این اتفاق افتاده یا خیر؟
این هفته شاید برای کار من هفته طلایی بود! هفته پیش 5 شنبه استاد مشاورم! مشاور! پیغام داد چه خبر از کارات؟ چرا نیومدی کلاسهای من داده جمع کنی؟؟منم گفتم والا بخاطر این تعطیلیا بچه ها نمیان خب چرا بیام؟بعد گفتم حالا که میپرسی هفته بعد کی بیام؟گفت 1 شنبه بیا.
شنبه رفتم کپی برگه ها و تست هام رو انجام دادم، استاد مشاور هم دانشگاه بود گفت ساعت 8 و نیم بیا گفتم من همون 8 باهاتون میام تو کلاس، هروقت اجازه دادید کار رو شروع میکنم، خیلی خوشش اومد که حاضرم زودتر هم برم. خلاصه یه قسمت کار رو انجام دادم بعد با استاد راهنمام صحبت کردم دوشنبه هم برم کلاس ایشون برای یه ورودی دیگه و این استاد مشاور مهربون هم اجازه داد دوشنبه هم برم ادامه کار! انقدر مهربونه طول مدتی که من داده جمع میکردم هم پا نشد بره که بچه ها مثلا جیم شن یا انجام ندن کارها رو. خلاصه! 3شنبه هم رفتم ادامه! یعنی تو 3 روز من از 2 تا ورودی داده جمع کردم. خیلی خوب شد.
جالب اینجاست که چون خیلی وقت کلاسشون رو میگیرم، از یه کلاس 45 دیقه، قسمت دوم کار قشنگگگ یک ساعت طول میکشه خیلییی تعجب میکنم که اجازه میدن، چرا که به دوستم که پارسال داشت داده جمع میکرد میگفتن یه ربع، فقط یه ربع و این دوستم من رو میترسوند! اما من اصلاا نگران نبودم که اجازه نمیدن!!!!!!!!! هاهاها! من مهره مار دارمممممم!
فقط مونده یه ورودی، بعد باید برم سراغ 2تا دانشگاه دیگه! چاره ای نیست.
حالا این استاد مشاور که کاملا در بطن کار من قرار گرفت خیلی خوشش اومده از کارم و اصرار میکنه که کمکم کنه برای مقاله جای توپ چاپ کنیم! منم از دوستام پرسیدم که اگه اسم من نفر سوم مقاله باشه عب نداره؟اصولا باید مقاله مستخرج از پایان نامه عب نداشته باشه که دانشجو نفر سوم بعد راهنما و مشاور باشه، اما احتیاطا گفتم دوستم از مسئول پژوهش بپرسه ببینم جواب مشاور رو چی بدم!
++عشق سالهای وبا تموم شد و دو تا ستاره دادم بهش! بعد اون نویسنده باز اومد زیر ریویوو من کامنت داد! انقدر کیف کردممممم! بعد یه اصطلاحی میخواستم استفاده کنم، گفتم بذار چک کنم بعد بنویسم یه هوو غلط نباشه، همسری میگه نشستی با یه نویسندههه امریکایی کل کل میکنی؟
1984 رو شروع کردم، با تصویر بد ذهنی از مزرعه حیوانات که انگلیسی ش رو خونده بودم میترسیدم برم سراغ این کتاب! اما این کتاب عالیههه!
میخوام امروز تکالیف فرانسه م رو انجام بدم امید است که تموم شه!! دوره های آموزشی همسر هم شروع شده سر ایشونم شلوغه، هی میریم میایم، یه دونه امروز شانسی من خونه ام! ببینیم چطور میتونم استفاده کنم! ورزش هم دارم تو برنامه صبحم
+++چند وقتیه به همسرم میگم من میخوام یه کارهایی انجام بدم تا روحم راضی شه، هی بهش میگم به روح من کمک کن راضی شه. قراره برم کلاس نقاشی ثبت نام کنم! موسیقی ها و آهنگ های جدید دانلود میکنم، میخوام فیلم بگیرم استانبولی هم یاد بگیرم، خیلی عجله دارم فرانسه رو به حد خوب برسونم بعدش ایتالیایی شروع کنم، بعدشم اسپانیایی، آلمانی...روحم به یادگیری، به خوانش احتیاج داره...تازه همسر گفته برام مداد رنگی میخره بعد از اینترنت هم طرح دانلود کنم رنگ کنم...نیاز دارم شدید...
گفتم داریم یه پیانو جذب میکنیم؟!! تازه سر رنگش بحث داشتیم، طبق معمول من گفتم مشکی یا رنگ چوب و همسری گفت سفید! من تسلیم شدم، چون خودش از رنگش مهم تره و بهتره تصوراتم رو با تصورات همسر یکپارچه کنم زودتر جذب شه...
خدایا هزارمرتبه شکرت.
++بلاگ اسکای تعداد کل بازدید کننده ها رو نشون میده اما نشون نمیده کدوم پست رو چند نفر دیدن، 2 پست اخیرم اینگونه شده، آیا برای شما هم اینگونه قاط زده؟؟