اوایل تابستون مدیر گروه دانشگاهی که ارشدم رو خوندم تماس گرفت که تایم هام رو بدونه و بهم کلاس بده. تعریف کرده بودم. منم بهش گفته بودم دروس تخصصی در خدمتم اما عمومی نده چون دانشگاهی که دارم دکترا میخونم بهمون عمومی میده و کافیه دیگه، من هرروز عصر هم کانونم!! با ناراحتی گفته بود باشه!
بعد همسر هفته پیش رفته بود دانشگاه مدیرگروه گفته بود یا خانومت بیاد این دوتا عمومی یا یکی رو پیدا کنه. همسر هم گفته بود خودتون صحبت کنید من قاطی کارهاش نمیشم نمیدونم چطوریه برنامه ش (الکییییییی!! مدیربرنامه هامه رسما!! :))) ) بهم گفت زنگ بزن بهش بگو من اولیتم با دفاع کردنه که اگه جذب بود شرکت کنم. زنگ زدم آقا این مدیر گروه انقدر خوشحال شد فک کرد میخوام قبول کنم، من که گفتم نه خورد تو ذوقش گفتم سعی میکنم یکی رو پیدا کنم، الکی چون هیشکی رو که درست حسابی باشه سراغ ندارم، تدریس عمومی هم کار هرکسی نیست. دیگه گذشت. امروز داشتم از کلاس برمیگشتم که زنگ زد گفت این کلاس گویا به اسم شماست و دیگه نتونستیم و ......دیدم واقعا زشته دیگه بگم نه، چون 4 واحد تخصصی داده این ترمم واقعا گیر کرده و هی گفت شرایط اضطراریه و میدونم دفاع مرحله استرس زایی ه و....گفتم اوکی. حالا از اینور به دوستم پیغام دادم به منشی مدیرگروه دانشگاه خودمون بگه اگه خیلی ضروری نیست بهم کلاس ندن توروخدا من بتونم دفاع کنم!
خلاصه نمیخوام مثل پارسال بشه که استرس اومد و نرفت :)) من برنامه ریزی میکنم و به همههه کارهام میرسم. من میتونمممممم. تازه این تدریسها هم تجربه ست هم رزومه هم احتمال انتخاب ما تو جذب بیشتر میشه. من دوسال پیش میرفتم یه دانشگاه دور، سراسری بود اما دور بود 2ساعت تو راه بودم، 8 واحد تخصصی داشتم پدر پدرانم درمیومد اما ارزشش رو داشت. تازه یه بار بعدش رفتم داده جمع کنم آموزش گروه بهم گفت دو ترمه بچه ها میگن خانم فلانی کو چرا نمیاد و ما ایشون رو میخوایم :)) منم خندیدم به خودمم گفته بودن نمیدونستم به آموزشم گفتن. خلاصه میگفت بیا اینجا. گفتم من باید دفاع کنممممممم بعد!
خلاصه من باید دفاع کنم. این آزمون هم از اینور. الآن دو تا هدف دارم و وقت کم و مشغله زیاد. اما من میتونممممم.
خدایا به امید تو.
++امروز جبرانی فرانسه داشتیم،هفته بعد فاینال داریم و باید بخونم و معنی لغات رو دربیارم. دیروز 2 ساعت معطل یافتن یاسمین شدیم، رفتم پیش دکترم گفتم دیگه نمیاد و یکی دیگه رو معرفی کرد اونم نبود یه ایرانیش رو گفت. درسته قیمت ها خیلی فرق دارن، 55 تومن کجا و 9 تومن کجا اما ارزشش رو داشت، عوارضش کم بود. برای من که اینطور بود. من پارسال فقط یه ماه تونستم ایرانیش رو بخورم چون عجیب غریب رفت رو اعصابم همسر گفت دیگه نخور. حالا ببینیم این یکی چه میکند با مااا :))
+++ای وای امروز داشتم از یکی درس میپرسیدم، سوالش این بود که چه احساسی داری، گفت شادم، بعد گفت نه نه ناراحتم، گفتم چراااا؟گفت محرمه! ای وای من انقدر خوشم اومد از جوابش انقدرر خندیدم، گفتم عزیزم قرار نیست محرم که شد هرلحظه ناراحت و غمگین باشی، بیشتر تفکر کن و ببین پیغام کربلا و امام حسین چی بوده، حالا عزاداری رفتی گریه کردی اوکی. کلی خندیدم بی اختیار،حالا جو هم سنگین شده بووود.
داشتم با خودم فک میکردم چقدر تو این چندوقته بزرگتر شدم! چقدر آروم تر شدم و چقدر عکس العمل هام آرومه و ایمپالسیو یا آنی نیست. کلی خوشحال شدم. جایی خونده بودم اگه خصوصیتی رو نداری و میخوای داشته باشی انقدر وانمود کن جزیی از وجودت بشه واقعا تو بعضی موارد جواب میده.
دیروز صبح با مامان رفتیم خرید، میخواستیم فنجون نعلبکی بخریم از چینی زرین اما نمیدونم چرا منصرف شدیم، مامان کلا دست به خریدش برای خودش داغونه. منم بیخیال شدم و یادم افتاد علاوه بر ماگ هایی که استفاده میکنیم برای صبحونه، و سرویس چای آرکوپالم، و سرویس چینی م، یه سرویسم مامان داده بهم که تو کابینت مشغول خاک خوریه، با خودم گفتم اگه زرنگی اونا رو استفاده کن اگه تنوع دلت میخواد. بنابراین یه سینی چوبی طرح سنتی با جعبه ست برای چای کیسه ای و نبات خریدیم.
عصرم بعد کلاس با همسر رفتیم گشتیم و شام خوردیم و ماسک مو خریدم نسبتا گرون اما امروز که زدم دیدم واقعاا ارزش داره. رنگ مو و دکلره به مو آسیب میزنه. حس خوبی بهم دست میده وقتی به پوست و موهام میرسم.
شدیدا برای این آزمون در راه انگیزه دارم و با اینکه با استادراهنمام حرف زدم و گفت لیست ژورنال میفرستم این ادیت ها رو رو مقاله اعمال کن و ژورنال انتخاب کن بفرست، من هروقت فرصت دارم، برای آزمون میخونم. یکی از دلایل این انگیزه نکات مثبت شغل جدیده که همششش همسرجون برام تکرارشون میکنه، یکیشم اینه که از همکارهای محل کار فعلیم راضی نیستم، یعنی فقط میخوام از اینجا دربیام بگم بای بااااااااااای! (ببینا باز انگیزه منفی قوی تره!!)
برای آخر شهریور نقشه مسافرت میکشیم اما نمیدونم با مامان هامون بریم یا تنهایی! هردو نکات مثبت و منفی دارن اما من بیشتر تنها رفتن رو دوست دارم میخوام خودمون باشیم و آروم.
از اینکه گاها از برنامه زندگیم و از شلوغیش راضی ام و باهاش کنار میام خیلی خرسندم! الآنم تو اون حالتم که خیلی راحت میگم خب این کار رو انجام میدی بعد این رو. کلا در را به روی استرس عزیز بسته ایییییییم. خدا رو شکر. باز هم ممنون همسر! البته تاثیرات دوش های متعدد هم هست :)))
خلاصه که باز هم بوی ماه مهر داره میاد و من شنگول شده ام عاشقتم مهر ماه عزیز. با اینکه خیلیییییی سرم شلوغ میشه، چشم انتظارشم.
++برنامه سفر دوتایی تنهایی چیدیم.
دیروز باز رفتیم باغ و چه خوب که رفتیم. کلی بازی و خنده و دلمون باز شد.
تصمیم جدید: نمیخوام به کارهام فک کنم. من به هفته بعد فکر نمیکنم. من فعلا در شنبه قرار دارررممم :)))))
هفته پیش بدو بدوی عجیبی داشت، شنبه و یکشنبه صبح آرایشگاه بودم همش، برای رنگ مو و غیره! دوشنبه بعد کلاس بدووو رفتیم شام عروسی و بعدش رفتیم پارک یکی از تولدهایی که دعوت بودیم و تا ساعت 2ونیم بامداد داشتیم پانتومیم بازی میکردیم. بعدش اومدیم خوابیدیم مامان همسر پیغام داده بود من لازم نیست صبح برم اما من به همسر گفتم مگه میشههه کار نباشه، مامان تعارف کردن و حاضر شدم همسر من رو رسوند رفت دنبال میوه. من بدو بدو همه چی رو بسته بندی کردم و آماده کردم و همسر اومد رفتیم شیرینی خریدیم و رفتم دوش گرفتم و بدوو رفتم آرایشگاه، موهام رو ویو کرد که خوشم نیومد اما چاره ای نبود رفتم آرایش کردم و رفتیم مامان روبرداشتیم و رفتیم دیدیم بلههه سفره رو کامل چیدن (برای بچه سفره داشت مادرشوهرم) و چندتا از مهمونا هم اومدن. من باز بدو بدو بودممم تا مهمونا برن، چون هیشکی نبود کمک کنه من و دوست مادرشوهر کار ها رو انجام دادیم. خدا رو شکر همه چی خوب بود. همسر هم اومد سرهم من رو ندیده بود تا حالا، چشماش برق زد و خیلی خوشش اومد از لباسم. بعد رفتیم خونه ساندویچ داده بودن از تولد اونا رو خوردیم خوابیدیم.
چهارشنبه کوفته بیدار شدم و ناهار هم داشتیم یکم از شام عروسی بود یکمم غذایی که خودم پخته بودم همسر میگه دستپخت تو از اون رستوران بهتر بود! والا رستورانش زیاد خوب نبود. بعد رفتیم کلاس و بعد شام هم از سفره داشتیم و خیلی خوب بود. کمی صحبت کردیم با همسر و خوابیدیم. پنجشنبه هم که کلاس فرانسه و بعدشم کلاس خودمون خسته برگشتیم سالاد اولویه خوردیم. مامان گفت قراره جمعه برن باغ خاله م اینا. منم گفتم همسر جمعه صبح یه امتحانی داره باید بره شاید رفتیم. همسر بعد آزمونش زنگ زد که حاضر شو منم بدو نماز خوندم تا همسر از بیرون غذا بگیره و رفتیم باغ چه خوب شد که رفتیم اونجا هوا خنک بود و یکم پاهامون رو انداختیم تو استخر و حتی بعضیا شنا هم کردن خیلی خوب بود.یکم خستگی هفته در شد.
قرار بود امروز برم با استادم صحبت کنم که ببینیم اسم کی اول نوشته میشه و ... دیدم انقدر تو خونه کار هست که وقت نمیشه. ناهارم نداشتیم. فردا باید برم و صحبت هامون رو بکنیم.
نیاز به سفر هرروز داره در من بیشتر میشه اما اگه اون آزمونی که میخوام شرکت کنم آخر شهریور باشه شاید نتونیم بریم.
امیدوارم روزهامون همیشه رنگی بشه.و رنگارنگ تر بشه.
باز زندگی افتاد رو دور تند خودش. فرزند دوم خانواده خواهرشوهر به دنیا اومد و 3 شنبه مهمونی اوشونه. از هفته پیش هرروز هم صبح بیرون و بدو بدو هم عصر کلاس. امشب سه جا دعوتیم! دوتا تولد و یه شام عروسی! با همسر رفتیم کادو خریدیم برای عروسی، دوست و آشنای مشترک محسوب میشه و جالبه که من به هم معرفی شون کردم! خدا رو شکر موفق بوده و تشخیصم درست وگرنه درسته که کار خیره اما ذاتا اهل مچ کردن افراد نیستم، بعدا این معرف وسط میسوزه و دو دوست رو هم از دست میده. خلاصه. امروز بعد کلاس باید بدو بدو بریم برسیم به شام.
چند روزه تاثیر همسر در آرامشم چند برابر شده. من رو برد کنسرت، جمعه هم رفتیم تئاتر دیدیم که یکم حالمون بهترتر شه. اینکه یه نفر باشه هی بگه مهم نیست، بیخیال، حل میشه واقعا برای من خیلی لازم بود.
حالا هرروز صبح که بیدار میشم، تکرار میکنم که هیچییییییییی مهم نیست، و من فقط لذت میبرم. (حالا اگه ذاتا و ژنتیکا حساس نبودم و این انرژی صرف بیخیال شدن نمیشد که چه بهتر اما خب چه میشه کرد که تغییر ژنتیک بسی دشوار است و از عوارض باهوش بودن میباشد!! :)) . جالبه که تو big bang theory دوست دختر شلدون گفت تحقیقات نشون داده که افرادی که از هوش پایین تری برخوردارن میتونن خیلی بیخیال تر باشن و من گفتم عهههههه ببینا، پس تحقیقات میدانی من رو تایید کردن!)
فردا میرم کمی کمک و بعد آرایشگاه و آماده شدن برای مهمونی، خدا رو شکر یه ماه پیش یه سرهم مجلسی خریدم وگرنه تو این اوضاع اصلاا تایم نبود بریم دنبال لباس برام. دلم مسافرت میخواد و تصمیم داریم آخر شهریور بریم جایی، شاید رفتیم شمال یه خونه روستایی اجاره کردیم و دو سه روز ریلکس کردیم و خستگی از جونمون دربیاد تا آماده شیم برای طوفان مهر :))) همیشه همسر جارو میکشه، اونروز دیدم نیست من کشیدم میگم دیگه قطع امید کردم میخنده میگه تازه از مهر باید کارگر بیاد چون هردومون کلاس خواهیم بود کل روز. من که کلی دانشگاه کلاس دارم و خود آماده شدن برای اونا زمان بره. اما کیف داره.
خلاصه که زندگی داره سپری میشه و امیدوارم برای شما هم هرروز بهتر از دیروز باشه. امروز یکم به گذشته فک کردم، به اینکه قدیما چقدر از تصویر ذهنی غلطی که در مورد یه کار در آینده داشتم در عذاب بودم، بعد دیدم چقدرررررر این موضوع برام حل شده و جمعا 5% این حالت بهم دست میده و به خودم آفرین گفتم و لبخند زدم. پس میشه خیلی چیزها رو تغییر داد، تمرین میخواهد زیاااد. ما میتونییییییییم...